
بهار بهارسبزهها رو دیر گذاشتم خیس شن. شاید به هفتسین نرسن. هر کی منو میشناسه میدونه که عاشق عید و هفتسین و این حرفام، اما امسال هم شوق سال نو رو دارم و هم میشه یه سال که مامانم رو از دست دادم. واقعا اصطلاحِ از دست دادن اینجا کاملا همین معنی رو میده. هنوز شدیدا افسردهام در موردش اما خب زندگی هنوز در جریانه و معتقدم که نباید اجازه بدم که افسردگی و دردی که توی سینهام همیشه باهامه، زندگیم رو نابود کنه.
همیشه آدمِ واقعبینی بودم و خیلی خونسرد در مقابلِ سختیها و شوکها اما بالاخره یه جایی آدم کم میآره. دلم برای صداش تنگ شده و روز تولدش که ۱۷ اسفنده انگار یهو یه پتک زدن تو سرم و صداش تو سرم پیچید که چه نشستی که امسال دیگه نمیتونی زنگ بزنی و شوق و عشق رو تو صداش بشنوی وقتی میفهمه که زنگ زدی تولدش رو تبریک بگی.
چقدر مامانِ من کمتوقع بود... با کمترین ابراز محبت کلی هیجانزده و ممنون میشد... چقدر دلم برای مهر و محبتِ بیشرط و بیانتهاش تنگه... وای که چقدر این بار سنگینه... فکر نکنم هیچوقت سبک بشه... قلبم میخواد بترکه گاهی و های های گریه میکنم ولی اصلا سبک نمیشم. روز تولدش زنگ زدم ایران و عین این روانیا زار میزدم تو گوشی برای بابای بیچارهام که خودش هم وضعش از من بدتر بود احتمالا، اما میخواست به روی خودش نیآره. وسطِ های هایِ من گیر داده قندت رو چک کردی؟! قندت بالا نرفته!؟ حیوونی! با نوشین و خالههام رفتن سرِ خاک. من هیچوقت اونجا نخواهم رفت. مامانِ من اون زیر نیست... مامانم توی تمامِفضاست...

امروز تولد مامانمه ...
قاتق خوران!جای همه دوستانِ غذا-شمالی-خور خالی، امروز ترش واش قاتق و باقلاقاتق با ماهی دودی داشتیم :)
آخر هفته تموم شد و از فردا دوباره غذاهای بد بد سر کار :( باید عادت کنم غذا با خودم ببرم، هم پول کمتر حروم میکنم، هم غذاهای مزخرف کمتر میخورم!
فسنجون امروز فسنجون رشتی درست کردم، البته با مرغ و نه با خودکا! کلی یاد مامانم کردم. خیلی خوش مزه بود. جای همگی خالی!
در باب احوالاتِ ایرانتو این دو ماهه همهی حواسمون به ایران بوده. هم من هم پیام از طرق مختلف دنبال آخرین خبرا بودیم و دلمون برای همه شور زده و امیدی گوشهی دلمون خونه کرده. اما حالا که دوباره این دادگاههای مسخره رو راه انداختن و تازه دَریتر و وحشیتر هم شدن دیگه اثری از اون امید تو دلِ من که نمونده اما پیام هنوز امیدواره. من همیشه گفتم که با حمله یا دخالت هر کشور خارجی به و در ایران مخالفم و مردم ایران باید خودشون به این آگاهی برسَن که دیگه بَسه. همونطوری که همیشه گفتم معتقدم که این شرایط در چند نسل بعد ما امکانپذیره و تنها راهش بالا بردنِ سطح فرهنگ اجتماعی و سیاسی از سن پایین در نسلهای جدیدِ ایرانه.
همیشه گفتم که نیروی اطلاعاتیِ ایران و سپاه و بسیچ شدیداً خطرناکن و انقلابِ مردمی با خونریزیِ فراوان و بیدلیل خواهد بود و هیچوقت راهِ خوبی نیست. جونِ هیچ انسانی رو نباید فدایِ عطش خونِ این کثافتا کرد. تنها راهش همون اصلاحاتِ تدریجیه از درون. یک اقلیتِ وحشی و قوی (از نظر نظامی) در ایران هست و مردمِ بیگناه رو بدون لحظهای تردید میکشه و خوابِ شبش هم به هم نمیخوره چون اولاً شستشوی مغزی شده که داره از اسلام و ولایت حفاظت میکنه و هیچ کارِ بدی نکرده و بلکه ثواب هم کرده و دوماً از نظر مادی یه سریشون خوب پشتیبانی میشن و بعضی اصلاً خرجِ زندگیشون با چماق به دستی برای این جلادا، در میآد. با بالا رفتن فرهنگ این اقلیت هی کوچکتر و کوچکتر میشه.
در هر حال این حرکتهای مردمی نشون میدن که مردمِ واقعی و عادی در ایران دارن کم کم خسته میشن و این رژیم که فقط به لطف زورِ چماقداراش رو کاره، باید تغییر کنه. تنها چیزی که خیلی عذابم میده خونهاییِه که ریخته میشه. میگن بدون خون انقلاب نمیشه کرد. منم میگم به همین خاطره که هیچ انقلابی موفق نبوده... به امید روزی که در ایران آرامش و خوشی و سربلندی برقرار بشه بدون خشونت و بدون خونِ بیگناهان.
Love is over now*بابام قبر دو طبقه خریده....
*
پس زلزلهممنون از همتون.
*****
هنوزم باورم نمیشه. اما آروم شدم. از شبی که مامانم رو خاک کردن یه بیحسی و آرامشی غریبی منو در بر گرفته و فقط گاهی یهو انگاری برق میگیرتم و از یادِ از دست دادنش به خودم میپیچم و اشکی میریزم. حضورش رو به طرز عجیبی حس میکنم. آرامشِ همیشگیش رو. از روزِ دفنش گریه نمیتونستم بکنم، انگاری نمیذاشت. دیگه داشتم خفه میشدم. گلوم داشت له میشد. آخر شروع کردم باهاش حرف زدن و التماسش کردم که بذاره گریه کنم. یه صدایی انگاری تو گوشم گفت «آخه سرت دوباره درد میگیره ...» یهو ترکیدم . هیستری شروع شد دوباره.
تو ماشین بودیم و از لس آنجلس خونهی مادر پیام برمیگشتیم. اونجا اصلا حالم خوب نبود و هی هم بدتر میشد هر چی میگذشت، چون داشتم میترکیدم از درون و جلوی کسی گریه نمیتونم بکنم. درسته که وقتی که گریه میکنم سردردهای وحشتناک میگیرم اما اگه گریه نکنم آخه خفه میشم! فکر کنم مامانم هم فهمیده. چند وقت یه بار میذاره گریه کنم اما زود یهو آروم میشم.
من هیچوقت آدمِ معتقدی نبودم، مخصوصا به روح و این حرفا اما نمیتونم منکرِ حضورش بشم! گاهی هم یهو احساسِ تنهایی میآد و متوجه میشم اون حضور دیگه نیست و اون موقعهاست که یهو میشکنم. اگه پیام نبود من از پسِ این درد برنمیاومدم.
دور و برم رو پر عکساش میکنم گاهی و هی میگردم دنبال یه چیزی. نمیدونم چی. میگردم دنبالِ یه منطقی که توضیح بده چطور انقدر زود ما رو گذاشته و رفته. گاهی قلبم از عذاب وجدان درد میگیره وقتی میبینم از وقتی که اومدم اینجا هم بابام و هم مامانم یه دورِ قهقهراییِ سلامتشون رو طی کردن. انگاری یهو آب شدن. انگار یهو شکستن. همیشه به من گفتن که خیلی برام خوشحالن. خوشحالن که پیام رو دارم و باهم خوشبختیم اما با خودم فکر میکنم رفتن من چقدر نقش داشته در این پسرفتِ فجیعشون. من همیشه آویزونِ این دوتا بودم. میشستم ساعتها ورِ دلشون و با هم کتاب میخوندیم یا تلویزیون نگاه میکردیم یا فیلم میدیدیم یا حرف میزدیم یا میرفتیم پایین قدم میزدیم. فکر کنم یهو خیلی تنها شدن. من با تمام اون بیرون رفتنها و مشغلهای که تو ایران داشتم تقریبا همهی وقت آزادم با مامان بابام میگذشت.
بعد یاد برادرم میوفتم که چقدر این دو تا آزار داد در اوجِ نابود کردنِ خودش. خواهرم معتقده که دلیلِ سلامتِ شکنندهی مامانم همین بوده. هم غصهی برادرم رو میخورده و هم غصهی بابام که چرا باید پسرش باهاش اینطوری بکنه بعدِ تمامِ زحماتش. میدونم که اینم درسته. مامانم همش نگران بود اما نمیذاشت این حالتش مزاحمِ کسِ دیگهای بشه. حرص میخورم که چرا پارسال که عید ایران بودم بیشتر بغلش نکردم و نبوسیدمش. حسرت میخورم که چرا آخرین باری که با هم حرف زدیم بیشتر قربون صدقهاش نرفتم و بهش نگفتم چقدر برام عزیزه و چقدر میخوام همیشه در کنارم باشه.
حالا درسم رو یاد گرفتم و هی به بابام میگم همهی اینارو اما اون گیر داده که دیگه نوبتِ منم میرسه و همهی ما رفتنی هستیم و منم پیر شدم و خداکنه منم همینطوری راحت برم و مامانت خیلی خوششانس بود که زمینگیر نشد اونطوری که میترسید و تو خواب رفت و از این چرت و پرتها... اون دفعه شروع کردم سرش داد زدن که از این مزخرفات بار من نکن، خجالت بکش! بابات ۹۰ سال عمر کرده و مامانت داره صاف صاف راه میره تو واسهی من روضه میخونی! شوکه شد و زود خداحافظی کرد و قطع کرد و منم از این ور خون خونم رو میخورد! منو میترسونه از اینکه زمینگیر بشه؟! حتی اگه قرار بود مامان با این سکته زمینگیر بشه منِ خودخواه ترجیح میدادم. من افتخارمه که از هردوشون نگهداری کنم... منو میترسونه؟ چطور بابای من نمیفهمه که من میخوام که اون باشه و حاضرم هر قیمتی رو براش بدم و هر کاری که از دستم برمیآد بکنم؟
نمیدونم... فقط میدونم که انگاری تب دارم و گاهی کابوسش خیلی واقعی میشه...



