--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

امروز تولد مامانمه ...

Comments (0) -- March 7, 2010 08:29 PM

قاتق خوران!

جای همه دوستانِ غذا-شمالی-خور خالی، امروز ترش واش قاتق و باقلاقاتق با ماهی دودی داشتیم :)

آخر هفته تموم شد و از فردا دوباره غذاهای بد بد سر کار :( باید عادت کنم غذا با خودم ببرم، هم پول کمتر حروم می‌کنم، هم غذاهای مزخرف کمتر می‌خورم!

Comments (2) -- February 28, 2010 04:54 PM

فسنجون

امروز فسنجون رشتی درست کردم،‌ البته با مرغ و نه با خودکا! کلی یاد مامانم کردم. خیلی خوش مزه بود. جای همگی خالی!

Comments (6) -- February 27, 2010 10:26 PM

در باب احوالاتِ ایران

تو این دو ماهه همه‌ی حواس‌مون به ایران بوده. هم من هم پیام از طرق مختلف دنبال آخرین خبرا بودیم و دل‌مون برای همه شور زده و امیدی گوشه‌ی دل‌مون خونه کرده. اما حالا که دوباره این دادگاه‌های مسخره رو راه انداختن و تازه دَری‌تر و وحشی‌تر هم شدن دیگه اثری از اون امید تو دلِ من که نمونده اما پیام هنوز امیدواره. من همیشه گفتم که با حمله‌ یا دخالت هر کشور خارجی به و در ایران مخالفم و مردم ایران باید خودشون به این آگاهی برسَن که دیگه بَسه. همون‌طوری که همیشه گفتم معتقدم که این شرایط در چند نسل بعد ما امکان‌پذیره و تنها راه‌ش بالا بردنِ سطح فرهنگ اجتماعی و سیاسی از سن پایین در نسل‌های جدیدِ ایرانه.

همیشه گفتم که نیروی اطلاعاتیِ ایران و سپاه و بسیچ شدیداً خطرناکن و انقلابِ مردمی با خون‌ریزیِ فراوان و بی‌دلیل خواهد بود و هیچ‌وقت راهِ خوبی نیست. جونِ هیچ انسانی رو نباید فدایِ عطش خونِ این کثافتا کرد. تنها راهش همون اصلاحاتِ تدریجیه از درون. یک اقلیتِ وحشی و قوی (از نظر نظامی) در ایران هست و مردمِ بی‌گناه رو بدون لحظه‌ای تردید می‌کشه و خوابِ شبش هم به هم نمی‌خوره چون اولاً شستشوی مغزی شده که داره از اسلام و ولایت حفاظت می‌کنه و هیچ کارِ بدی نکرده و بلکه ثواب هم کرده و دوماً از نظر مادی یه سری‌شون خوب پشتیبانی می‌شن و بعضی اصلاً خرجِ زندگی‌شون با چماق به دستی برای این جلادا، در می‌آد. با بالا رفتن فرهنگ این اقلیت هی کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شه.

در هر حال این حرکت‌های مردمی نشون می‌دن که مردمِ واقعی و عادی در ایران دارن کم کم خسته می‌شن و این رژیم که فقط به لطف زورِ چماق‌داراش رو کاره، باید تغییر کنه. تنها چیزی که خیلی عذابم می‌ده خون‌هاییِه که ریخته می‌شه. می‌گن بدون خون انقلاب نمی‌شه کرد. منم می‌گم به همین خاطره که هیچ انقلابی موفق نبوده... به امید روزی که در ایران آرامش و خوشی و سربلندی برقرار بشه بدون خشونت و بدون خونِ بی‌گناهان.

Comments (5) -- August 8, 2009 10:28 AM

Love is over now*

بابام قبر دو طبقه خریده....

*

Comments (2) -- April 22, 2009 10:21 PM

پس زلزله

ممنون از هم‌تون.


*****

هنوزم باورم نمی‌شه. اما آروم شدم. از شبی که مامان‌م رو خاک کردن یه بی‌حسی و آرامشی غریبی منو در بر گرفته و فقط گاهی یهو انگاری برق می‌گیرتم و از یادِ از دست دادنش به خودم می‌پیچم و اشکی می‌ریزم. حضورش رو به طرز عجیبی حس می‌کنم. آرامشِ همیشگی‌ش رو. از روزِ دفن‌ش گریه نمی‌تونستم بکنم، انگاری نمی‌ذاشت. دیگه داشتم خفه می‌شدم. گلوم داشت له می‌شد. آخر شروع کردم باهاش حرف زدن و التماسش کردم که بذاره گریه کنم. یه صدایی انگاری تو گوشم گفت «آخه سرت دوباره درد می‌گیره ...» یهو ترکیدم . هیستری شروع شد دوباره.

تو ماشین بودیم و از لس آنجلس خونه‌ی مادر پیام برمی‌گشتیم. اونجا اصلا حالم خوب نبود و هی هم بدتر می‌شد هر چی می‌گذشت، چون داشتم می‌ترکیدم از درون و جلوی کسی گریه نمی‌تونم بکنم. درسته که وقتی که گریه می‌کنم سردردهای وحشت‌ناک می‌گیرم اما اگه گریه نکنم آخه خفه می‌شم! فکر کنم مامانم هم فهمیده. چند وقت یه بار می‌ذاره گریه کنم اما زود یهو آروم می‌شم.

من هیچ‌وقت آدمِ معتقدی نبودم، مخصوصا به روح و این حرفا اما نمی‌تونم منکرِ حضورش بشم! گاهی هم یهو احساسِ تنهایی می‌آد و متوجه می‌شم اون حضور دیگه نیست و اون موقع‌هاست که یهو می‌شکنم. اگه پیام نبود من از پسِ این درد برنمی‌اومدم.

دور و برم رو پر عکساش می‌کنم گاهی و هی می‌گردم دنبال یه چیزی. نمی‌دونم چی. می‌گردم دنبالِ یه منطقی که توضیح بده چطور انقدر زود ما رو گذاشته و رفته. گاهی قلبم از عذاب وجدان درد می‌گیره وقتی می‌بینم از وقتی که اومدم اینجا هم بابام و هم مامانم یه دورِ قهقهراییِ سلامت‌شون رو طی کردن. انگاری یهو آب شدن. انگار یهو شکستن. همیشه به من گفتن که خیلی برام خوشحالن. خوشحالن که پیام رو دارم و باهم خوشبختیم اما با خودم فکر می‌کنم رفتن من چقدر نقش داشته در این پس‌رفتِ فجیع‌شون. من همیشه آویزونِ این دوتا بودم. می‌شستم ساعت‌ها ورِ دل‌شون و با هم کتاب می‌خوندیم یا تلویزیون نگاه می‌کردیم یا فیلم می‌دیدیم یا حرف می‌زدیم یا می‌رفتیم پایین قدم می‌زدیم. فکر کنم یهو خیلی تنها شدن. من با تمام اون بیرون رفتن‌ها و مشغله‌ای که تو ایران داشتم تقریبا همه‌ی وقت آزادم با مامان بابام می‌گذشت.

بعد یاد برادرم میوفتم که چقدر این دو تا آزار داد در اوجِ نابود کردنِ خودش. خواهرم معتقده که دلیلِ سلامتِ شکننده‌ی مامانم همین بوده. هم غصه‌ی برادرم رو می‌خورده و هم غصه‌ی بابام که چرا باید پسرش باهاش این‌طوری بکنه بعدِ تمامِ زحمات‌ش. می‌دونم که اینم درسته. مامانم همش نگران بود اما نمی‌ذاشت این حالت‌ش مزاحمِ کسِ دیگه‌ای بشه. حرص می‌خورم که چرا پارسال که عید ایران بودم بیشتر بغل‌ش نکردم و نبوسیدم‌ش. حسرت می‌خورم که چرا آخرین باری که با هم حرف زدیم بیشتر قربون صدقه‌اش نرفتم و بهش نگفتم چقدر برام عزیزه و چقدر می‌خوام همیشه در کنارم باشه.

حالا درس‌م رو یاد گرفتم و هی به بابام می‌گم همه‌ی اینارو اما اون گیر داده که دیگه نوبتِ منم می‌رسه و همه‌ی ما رفتنی هستیم و منم پیر شدم و خداکنه منم همین‌طوری راحت برم و مامانت خیلی خوش‌شانس بود که زمین‌گیر نشد اون‌طوری که می‌ترسید و تو خواب رفت و از این چرت و پرت‌ها... اون دفعه شروع کردم سرش داد زدن که از این مزخرفات بار من نکن، خجالت بکش! بابات ۹۰ سال عمر کرده و مامانت داره صاف صاف راه می‌ره تو واسه‌ی من روضه می‌خونی! شوکه شد و زود خداحافظی کرد و قطع کرد و منم از این ور خون خونم رو می‌خورد! منو می‌ترسونه از اینکه زمین‌گیر بشه؟! حتی اگه قرار بود مامان با این سکته زمین‌گیر بشه منِ خودخواه ترجیح می‌دادم. من افتخارمه که از هردوشون نگه‌داری کنم... منو می‌ترسونه؟ چطور بابای من نمی‌فهمه که من می‌خوام که اون باشه و حاضرم هر قیمتی رو براش بدم و هر کاری که از دستم برمی‌آد بکنم؟

نمی‌دونم... فقط می‌دونم که انگاری تب دارم و گاهی کابوس‌ش خیلی واقعی می‌شه...

Comments (8) -- April 5, 2009 10:25 PM

درد بیکران

- بیا پهلوم بشین یه ذره. دلم برات تنگ شده!
- هه هه من که همیشه ور دِلِتَم!.... وای چه داغی، حالت خوبه پیام؟!

باید از چشاش می‌فهمیدم... باید از نگاه‌ش می‌فهمیدم. معلوم بود دلش برام خیلی می‌سوزه. باید حدس می‌زدم که بالاخره ترسم از این موضوع کار دستم می‌ده... ولی آخه عجله‌ش چی بود؟

- چی شده پیام؟
- مامانت سکته قلبی کردن.
- خوب؟ And?
- فوت شدن.

به همین راحتی؟! یعنی همش همین بود؟ همون سناریویی که از وقتی از مامن و بابام دور شدم هی می‌آد تو ذهنم به همین راحتی بود اجراش. می‌دونستم اگه چیزی‌شون بشه به پیام می‌گن که بهم بگه. بعضی موقع‌ها تو راه خونه با خودم یهو فکر می‌کردم اگه برسم خونه و پیام یه چنین خبری بهم بده چکار بکنم. مریضم، نه؟

ولی انصاف نیست چون دیروز اصلا چنین فکرهایی تو کله ام نبود. خوش بودم واسه‌ی خودم. دو روز پیش با مامانم حرف زده بودم و کلی قربون صدقه‌ی هم رفته بودیم و حالش هم خوب بود... یا ما فکر می‌کردیم که حالش خوبه... من خیلی خرم... منِ خر اومدم این‌ور دنیا و مامانم دور از من پیر شد و مرد... حالا من هر چفدر گریه کنم، هر چقدر زار بزنم و بگم انصاف ننیست و آخه چرا، هیچ فرقی نمی‌کنه. مرده دیگه. دیگه لبخند مهربونش رو نمی‌بینم. دیگه دستای گرمش دستای سردِ منو گرم نمی‌کنن. دیگه برام آهنگ نمی‌سازه که پای تلفن بخونه...

پیشو پیشو پیشویی، پیشو
پیشو پیشو مامانی، پیشو
پیشو پیشو دخملی، پیشو
پیشو پیشو عسلی، پیشو
پیشو پیشویَ مایی

منِ خر منِ پیشوی خر گذاشتمش و اومدم و اونم تلافی کرد... آخه عجله‌ات چی بود لعنتی؟ آخه ۶۶ سال هم شد سن؟ آخه چرا؟ یعنی که چی که من دیگه مامان ندارم؟! یعنی چی؟! مگه می‌شه مامانِ سفید و نرم و نازم مرده باشه؟

مثل اینکه بابام همین‌طوری تو خونه می‌چرخه نصف شبا و نمی‌تونه بخوابه. آخه چطوری می‌خواد بخوابه بدونِ نزهتش؟ نوشین می‌گه مامانم آشپزی کرده، سالاد درست کردن با هم و ناهار خوردن و بعد ناهار رفته رو کاناپه تسبیح بزنه و خوابش برده. نوشین داشته ظرف می‌شسته که شنیده بابام داره ناله می‌کنه و داد می‌زنه ...

- نزهتم... نزهتِ قشنگم نفس بکش ... نفس بکش .... قرار نبود منو تنها بذاری...

نمی‌دونم بابام می‌خواد بعد از ۵۰ سال همدمی با مامانم حالا چکار کنه. غیرقابل تصوره. مامان بابام هنوزم مثلِ این بود که دوست دختر دوست پسرن. مامانم هر دقعه که در باز می‌شد و بابا میومد تو صورتش برق می‌زد و یه جوری همدیگه رو ماچ می‌کردن که انگار بارِ اوله. هنوز با هم یواشکی می‌خندیدن و می‌رفتن تو اتاق گاهی به هوای خوابیدن :) آرامشی که از وجودِ این دوتا متصاعد می‌شد باورنکردنیه. حالا بابام تنهای تنها شد.

دیشب قرص خوردمو تو بغل پیام انقدر گریه کردم و کله‌ام شده بود اندازه‌ی اتاق اما اشکا باز م خودشون میومدن و فقط هیستری کنترل شده بود با قرص. این درد هیچ‌وقت منو ترک نمی‌کنه. هیچ‌وقت دیگه من یه آدمِ کامل نمی‌شم. یه چیزی گم شد دیشب. احساس می‌کردم قلبم نیست و ششهام کار نمی‌کنن. فکر کنم تتقریبا اینطوری شده بود چون پیام همش با نگرانی نبضم رو چک می‌کرد و دستش رو می‌گرفت جلوی دماغم یا صورتش رو می‌آورد جلو که مطمئن شه دارم نفس می‌کشم. دیشب مثل جنازه رو تخت بودم اما خوابم نبرد تا نزدیکای صبح.

یعنی دیگه هیچ‌وقت صدایِ مهربونش رو نمی‌شنوم؟ من بدونِ عشق بی‌شرط و پاکِ مامانم چکار کنم؟ چطوری ممکنه که دیگه نتونم بغلش کنم و مسابقه‌ی ماچ بذاریم؟ بعد برام آهنگ بسازه دوباره:

شیده شیده
برگِ بیده
از سر و گردن سپیده...

Comments (104) -- March 25, 2009 01:31 PM


--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
March 2010 | February 2010 | August 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com