
یوهو سالِ ۸۹سال ۸۸ خیـــــــــــــــــــــــــلی مزخرف بود. یه عالمه آدم که من دوستشون داشتم از دنیا رفتن و مامانم بالای لیست بود. خیلی خوشحالم که این سالِ پر از التهاب و خبرهای بد از ایران و فشاری که روی مردم هست، بالاخره تموم شد! امیدوارم امسال بهتر باشه و همه زنده بمونن ایشالا! اعصاب مصاب ندارما! همتون زنده میمونین امسال، فهمیدین؟!
سال نو مبارکه :)
بهار بهارسبزهها رو دیر گذاشتم خیس شن. شاید به هفتسین نرسن. هر کی منو میشناسه میدونه که عاشق عید و هفتسین و این حرفام، اما امسال هم شوق سال نو رو دارم و هم میشه یه سال که مامانم رو از دست دادم. واقعا اصطلاحِ از دست دادن اینجا کاملا همین معنی رو میده. هنوز شدیدا افسردهام در موردش اما خب زندگی هنوز در جریانه و معتقدم که نباید اجازه بدم که افسردگی و دردی که توی سینهام همیشه باهامه، زندگیم رو نابود کنه.
همیشه آدمِ واقعبینی بودم و خیلی خونسرد در مقابلِ سختیها و شوکها اما بالاخره یه جایی آدم کم میآره. دلم برای صداش تنگ شده و روز تولدش که ۱۷ اسفنده انگار یهو یه پتک زدن تو سرم و صداش تو سرم پیچید که چه نشستی که امسال دیگه نمیتونی زنگ بزنی و شوق و عشق رو تو صداش بشنوی وقتی میفهمه که زنگ زدی تولدش رو تبریک بگی.
چقدر مامانِ من کمتوقع بود... با کمترین ابراز محبت کلی هیجانزده و ممنون میشد... چقدر دلم برای مهر و محبتِ بیشرط و بیانتهاش تنگه... وای که چقدر این بار سنگینه... فکر نکنم هیچوقت سبک بشه... قلبم میخواد بترکه گاهی و های های گریه میکنم ولی اصلا سبک نمیشم. روز تولدش زنگ زدم ایران و عین این روانیا زار میزدم تو گوشی برای بابای بیچارهام که خودش هم وضعش از من بدتر بود احتمالا، اما میخواست به روی خودش نیآره. وسطِ های هایِ من گیر داده قندت رو چک کردی؟! قندت بالا نرفته!؟ حیوونی! با نوشین و خالههام رفتن سرِ خاک. من هیچوقت اونجا نخواهم رفت. مامانِ من اون زیر نیست... مامانم توی تمامِفضاست...

امروز تولد مامانمه ...
قاتق خوران!جای همه دوستانِ غذا-شمالی-خور خالی، امروز ترش واش قاتق و باقلاقاتق با ماهی دودی داشتیم :)
آخر هفته تموم شد و از فردا دوباره غذاهای بد بد سر کار :( باید عادت کنم غذا با خودم ببرم، هم پول کمتر حروم میکنم، هم غذاهای مزخرف کمتر میخورم!
فسنجون امروز فسنجون رشتی درست کردم، البته با مرغ و نه با خودکا! کلی یاد مامانم کردم. خیلی خوش مزه بود. جای همگی خالی!
در باب احوالاتِ ایرانتو این دو ماهه همهی حواسمون به ایران بوده. هم من هم پیام از طرق مختلف دنبال آخرین خبرا بودیم و دلمون برای همه شور زده و امیدی گوشهی دلمون خونه کرده. اما حالا که دوباره این دادگاههای مسخره رو راه انداختن و تازه دَریتر و وحشیتر هم شدن دیگه اثری از اون امید تو دلِ من که نمونده اما پیام هنوز امیدواره. من همیشه گفتم که با حمله یا دخالت هر کشور خارجی به و در ایران مخالفم و مردم ایران باید خودشون به این آگاهی برسَن که دیگه بَسه. همونطوری که همیشه گفتم معتقدم که این شرایط در چند نسل بعد ما امکانپذیره و تنها راهش بالا بردنِ سطح فرهنگ اجتماعی و سیاسی از سن پایین در نسلهای جدیدِ ایرانه.
همیشه گفتم که نیروی اطلاعاتیِ ایران و سپاه و بسیچ شدیداً خطرناکن و انقلابِ مردمی با خونریزیِ فراوان و بیدلیل خواهد بود و هیچوقت راهِ خوبی نیست. جونِ هیچ انسانی رو نباید فدایِ عطش خونِ این کثافتا کرد. تنها راهش همون اصلاحاتِ تدریجیه از درون. یک اقلیتِ وحشی و قوی (از نظر نظامی) در ایران هست و مردمِ بیگناه رو بدون لحظهای تردید میکشه و خوابِ شبش هم به هم نمیخوره چون اولاً شستشوی مغزی شده که داره از اسلام و ولایت حفاظت میکنه و هیچ کارِ بدی نکرده و بلکه ثواب هم کرده و دوماً از نظر مادی یه سریشون خوب پشتیبانی میشن و بعضی اصلاً خرجِ زندگیشون با چماق به دستی برای این جلادا، در میآد. با بالا رفتن فرهنگ این اقلیت هی کوچکتر و کوچکتر میشه.
در هر حال این حرکتهای مردمی نشون میدن که مردمِ واقعی و عادی در ایران دارن کم کم خسته میشن و این رژیم که فقط به لطف زورِ چماقداراش رو کاره، باید تغییر کنه. تنها چیزی که خیلی عذابم میده خونهاییِه که ریخته میشه. میگن بدون خون انقلاب نمیشه کرد. منم میگم به همین خاطره که هیچ انقلابی موفق نبوده... به امید روزی که در ایران آرامش و خوشی و سربلندی برقرار بشه بدون خشونت و بدون خونِ بیگناهان.
Love is over now*بابام قبر دو طبقه خریده....
*



