--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« اينطور به نظر می رسه | اینم توالت فرنگی :))) »

کتاب مرشد و مارگاریتا رو

کتاب مرشد و مارگاریتا رو شروع کردم. بعد از سال ها قهر با کتاب این دومین کتابیه که دست گرفتم. اولیش عذاب وجدان اثر آلبا دسس پسس بود که قبلا ازش دفترچهء ممنوع رو خونده بودم. یاد اون روزا افتادم که کتاب های ۱۰۰۰ صفحه ای رو یه روزه می بلعیدم و می رفتم سراغ بعدیش!‌ وای خدایا اصلا تصورش هم برام غیرممکنه الآن. هنوزم تندخوانی می کنم اما سرعت اون سال های آخر کتاب خواریم یه پدیده ای بود برای خودش!

همه خیال می کردن دارم فیلم بازی می کنم و درست کتاب ها رو نمی خونم بلکه مثلا چهار خط از هر صفحه می خونم!‌ یه بار یکی از اعضای فامیل محترم که کلی کتاب داشت و من هم مشتری همیشگی کتابخونه اش بودم بالاخره نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت من هر کدوم از این کتاب ها رو در عرض چند ماه خوندم تو چطور هر روز میآی یه کتاب می گیری و فرداش میآری؟ منم گفتم که خب از شب تا صبح بیدار میشینم و تمومش می کنم. یه کم چپ چپ نگام کرد و فرداش ازم درس پرسید! یعنی کتابی که پس برده بودم رو باز کرد و شروع کرد سوال کردن!!

اون موقع ۱۳ سالم بود ولی نمی دونم چرا همیشه تو زندگیم باید جواب پس بدم! بدبختی نیست؟! برای هر کاری که می کنم همیشه یکی هست که گیر بده چرا تونستی انجامش بدی یا چرا اینطوری انجامش دادی!‌ همه سرزنش میشن که چرا نمی تونن کاری انجام بدن و من برعکسم! اون روز اون آقا کلی شرمنده شد و از اون به بعد یه احساسی توم به وجود اومد در مورد این نوع جواب پس دادن. تو مدرسه و دانشگاه هم همین برنامه بود. اگر تحقیقی می نوشتم که خوب بود باید جواب پس می دادم که چرا خوبه! اگر امتحانی می دادم که نمره ام بالا می شد برخلاف تصور معلم، باید جواب پس می دادم که چرا نمره ام خوب شده!

کم کم از این حالت حرصم گرفت و خیلی پرخاشجو شدم. متاسفانه الآن دیگه کم طاقت تر هم شدم. تا یکی میگه چرا... یه نگاهی بهش می کنم که خودش ساکت میشه! سر کلاس ها و تو محل کارم هم اگر سوالی در مورد کار هام ازم میشد همیشه با یه حالت طعنه و تندخویی جواب می دادم. این حالتم رو حمل بر غرور بیش از حد و تند بودنم کردن همیشه در صورتی که اصلا ربطی به اون نداره. یه جور سپر تدافعیه در مقابل توهینی که بهم میشه. اینطوری همون حالتی که توم به وجود میآرن با سوالشون رو به خودشون برمی گردونم. البته هیچوقت راضیم نمی کنه و بعدش با خودم کلنجار میرم که چرا یارو رو اونطوری کنف کردم ولی بازم هر دفعه همون حالت خودبخود پیش میآد :(

باید بیشتر رو خودم کار کنم. از ثابت کردن خودم و معذرت خواستن برای بودن اونچه که هستم خیلی آزار می بینم. از اینکه حرفام و مقاصدم درست فهمیده نمیشن خیلی اذیت میشم. از اینکه باید برای هر کلمه ای که میگم یا می نویسم توضیح بدم متنفرم. از اینکه بهم میگن برای گفتن اون چیزی که نظرمه مزخرف هستم دردم می گیره. از اینکه نوشتن من باعث توهین شدن بهم میشه حالم بهم میخوره. چرا باید برای خودم بودن معذرت بخوام؟

*****

اه! اصلا می خواستم کلی چیزای خوب بگم از این کتاب جدیدی که دارم می خونم و اون عذاب وجدان که پیشنهاد می کنم حتما بخونینشون نمی دونم چرا دوباره یاد فحش خوردن هام افتادم!‌ در هر حال دو سه تا اتفاق خنده دار هم افتاده که بد نیست بگم :))

این مکالمه ایست تلفنی بین من و حمید پس از اینکه من از صبح تا شب داشتم جون می کندم یه متنی که توش انجیل داشت (عجب گندی هم زدم، فکر کنم الآن عیسی جان داره هر جا که هست می لرزه!)، نظرات فیلسوفانه داشت،‌ درمورد عکاسی حرفه ای بود (که من کوچکترین نظری در موردش ندارم!) رو ترجمه کنم و فکر کنم بعد از تموم شدنش مخم داشت سوووووووووووووت می کشید. لینک کاریکاتور رو بعد از آپدیت شدن کاپوچینو میدم:

من: به به سلام حمید جان!
حمید: سلام، خوبی؟
من: قربانت، ‌تو چطوری با توالت فرنگیت؟؟
حمید (با صدایی گیج): توالت فرنگی؟؟؟؟!!!!
من: من الآن چی گفتم به تو؟!!
حمید: گفتی توالت فرنگی!!!
من: منظورم تلفن عمومی بود!!!!
حمید: آهان خب شیده جان امروز من جلسه نمیآم، تو خطرناکی!

بیآبید ارتباط بین توالت فرنگی و تلفن عمومی رو! تازه داشتم برای پیام تعریف می کردم هم دوباره به جای تلفن عمومی پنج شیش بار گفتم توالت عمومی!! نمی دونم این چه گیریه من دادم به توالت، حالا یا فرنگیش یا عمومیش!!

حیف که نمی دونم می تونم در مورد چرخ گوشت هم بنویسم یا نه :)))‌ حالا اول از پرستو اجازه می گیرم بعدش کلی از این شباهت عالی بین سوتی دادنمون اینجا میگم :)))) واای اونکه شاهکاریه واسهء خودش :))) خدا کنه اجازه بده بگم!

-- December 13, 2003 11:37 PM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com