--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« از اينکه روز های تعطيلی | حسين جان تولد دوسالگيت مبارک »

از بعد از رفتن پيام

از بعد از رفتن پيام امشب اولين باریه که آرایش کردم!!! نمی دونم چرا اما اصلا کلا از خونه بیرون نرفتم اون هفتهء اول و بعدشم که دماغم رو عمل کردم و خب البته ربطی به هیچی نداره! اصلا نمی دونم چرا یهو توجهم به این موضوع جلب شد! هوس کردم یه متنی بنویسم یه کم فمنیست ها فحشم بدن :) آخه همیشه اینارو فحش میدن بذار یه بارم اونا فرصت داشته باشن! مممم نه ولش کن، بذار با همون ماجرای ازدواج فمینیستی و مهریه و اینا فعلا خوش باشن ؛) راستی واقعا پیام تو برای چی می خواستی به من مهریه بدی؟ ای مردسالاره بد!!!

فقط یه چیزی رو هی می خواستم بگم یادم رفته و اونم اینه که... خب اونم نمی گم چون بازم یه جوریه فحش خورش ملسه! آقا اصلا بگذریم!

امروز کلی فعالیت کردم و به خیالم که حالم دیگه کاملا خوبه پاشدم راه افتادم به کارام برسم پس همسر گرامی را آن لاین تنها گذاشتم که به کاراش برسه و خودم رفتم بیرون. اول می خواستم برم ابروم رو بردارم که خانومه لطف کرده بودن و تشریف برده بودن مسافرت پس این هیچی. بعد رفتم ببینم موسسه از شدت عصبانیت که من دیگه نرفتم حتی بگم دیگه نمی خوام بیآم حسابم رو مسدود کرده یا نه و دیدم نه بابا بیچاره ها حقوق اون نصف ماه آخر رو هم ریختن.

بعد رفتم قبض موبایلم رو بگیرم که با اینکه می دونم مهلت پرداختش گذشته اقلا ببینم چند بوده که جمعش رو با دفعه بعد می بینم یه وقت سکته نکنم اما آقاهه خیلی لطف داشتن و گفتن نمیدم قبضتو دیر اومدی! میگم آقای محترم شما این چسب هارو نمی بینین؟ (البته هیچ ربطی به دماغم نداشت چون باید اول شهریور می رفتم می گرفتمش اما خب اون موقع بنده در حال دلداری پیام بودم که اگه بابام بگه نه چی :) راستی چرا بابام نگفت نه؟ لعنت بر شیطون!

بعدش دیدم منکه اینهمه راه اومدم و الآنم جلوی خونهء مامان پیام هستم و دلم هم براشون تنگ شده و به احتمال زیاد کمک هم می خوان برم بالا. خلاصه رفتم بالا و عمه پیام رو دیدم :) خیلی جالب بود. تا به حال حراجی نرفته بودم وقتی مردم میآن برای خرید. قیمت یه چیزی مثلا ۹۰۰۰ تومن بود خانومه می گفت ۵۰۰۰ تومن نمیشه!!!؟ ۶۰۰ رو ۲۰۰ می خواستن. ۳۰۰۰ رو ۵۰۰! همه چیزا واقعا نو بودن ولی به قول حاضران دیگه آتیش به ماله و گاهی سرشون که شلوغ میشد و خسته شون می کردن تخفیف های همین مدلی رو می دادن که فقط اون شخص بذاره بره!

یه جاهایی دیگه من غیرتم به جوش اومد و چند تا چیز رو مقاومت کردم تا درست پولش رو بدن. داشتن از خستگی صاحب خونه و شلوغی سواستفاده می کردن :( عجب کار اعصاب خوردکنی ایه! در عین حالی که زندگیت رو داری می فروشی و از یه چیزایی که باهاشون خاطره داری باید دل بکنی باید با مردم چونه بزنی که ای بابا خانوم اقلا یه چیزی بگو بگنجه!

دوباره خونریزی شروع شد. هی من دستمال می گرفتم زیرش و اینم هی میومد! دیدم نخیر مثل اینکه زرت اینجانب کماکان قمصور می باشد و بهتره برم بشینم تو همون خونه تا پس نیوفتادم. خلاصه یه کم پهلوشون بودم تا وقت ناهار شد و خلوت شد و بعد اومدم خونه و افتادم. خیر سرم می خواستم بعد از دو هفته برم پهلوی بچه های تهران اونیو :( اما تمام تنم یخ کرده بود و می ترسیدم حالم بد شه یا دوباره یهو خونریزی شروع بشه بیرون. فقط زنگ زدم اقلا با سهیل یه کم اختلاط کردم و دلم وا شد :) این یادداشت های کافهء سهیل رو می خونین؟ بخونین خیلی باحالن و کلی اطلاعات در مورد رستوران ها و کافی شاپ های تهران گیرتون میآد. پیشنهاد می کنم آرشیوش رو حتما یه سری بزنین ؛)

حالا شب شده و من باید برم مهمونی. آرایش اون بالا هم مال این بود. خونهء یکی از دوستان قدیمی مامان بابام که از بچگی من رو خیلی دوست داشتن. خبر نداشتن که من ازدواج کردم چون ما کلا به آدم های زیادی نگفتیم، نمی دونم دقیقا چرا اما فکر کنم چون هنوز وقت نشده! حالا جالب اینجاست که پسرشون که در کانادا زندگی می کنه در اینترنت(!) خونده که من ازدواج کردم و به اینا در ایران خبر داده که آره فلانی هم که عروسی کرد! مامانش هم به بابابم زنگ زدن گفتن به به دستتون درد نکنه! خلاصه که حالا امشب داریم میریم اونجا و امیدوارم دستمال کاغذی زیاد داشته باشن برای وقتی که دوباره شیر دماغ اینجانب نشتی میده! فکر کنم به هوای تهران حساس شدم!

حالا یه نکتهء جالب دیگه اینجاست که این خانومی که الآن داریم میریم خونشون و به احتمال زیاد پسر محترمشون هم الآن دارن این سطور رو می خونن (سلام سامان جان :) هوا اونورا چطوره!!!؟ کار و بار خوبه؟ یه ایمیل تبریک هم می دادی بد نبود ها!) یه عادت خیلی بدی دارن که از بچگی من رو خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست داشتن! مخصوصا گوشت بدن من رو خیلی دوست دارن! یادتونه یه بار همون اولا یه متنی در مورد تپل بودنم نوشته بودم و گفته بودم یکی از مضراتش اینه که میچلوننت؟ خب این خانم عزیز هم به این موضوع شدیدا علاقه دارن و من هنوز که هنوزه با این هیکلم باید از دست ایشون دور اتاق بدوم و در برم پشت مادرم قایم بشم، نظرتون چیه؟! خیلی خوبه نه؟

کاش اقلا فصل دیگه ای بود که با یه کت چرمی، کرباسی می رفتم بلکه کمتر درد بگیره!! خدا به خیر بگذرونه :((

-- September 25, 2003 07:04 PM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
March 2010 | February 2010 | August 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com