--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« خب حالا که با Liqueur | اميدوارم از چيزايي که امشب »

فکر کنم پوست من دچار

فکر کنم پوست من دچار يک بيماري عجيبه. يک بيماري که باعث ميشه بوي گند هر چيزي که باهاش برخورد داره رو به خودش جذب کنه و تا مدتهاي مديدي هم کوتاه نيآد. چهارشنبه سالاد الويه درست کردم و براي بيف استروگانف گوشت پاک و خرد کردم. تمام اين کارها رو با دستکش انجام دادم اما فقط دلم مي خواد بيآين الآن دستاي من بدبخت رو بو کنين. بوي همه چيزايي که با دستکش بهشون دست زدم يعني سيب زميني، تخم مرغ، خيارشور، گوشت خام، قارچ و پياز، ميده! هر چي لوسيون و کرم و کوفت و زهر مار هم مي زنم هيچ توفيري نداره. تازه خوبه دستکش دستم بوده و گرنه از خونه نمي تونستم برم بيرون احتمالا!

راستي گفتم دستکش ياد اون دفعه افتادم که با بچه ها رفته بوديم شمال. جاي شما خالي احسان جان براي ناهار جوجه آماده خريده بود که فقط سيخ بزنيم و کباب کنيم. در طول راه از طرف کلاردشت رفتيم و جاهاي مختلف پياده شديم و کلي به اينور اونور دست زديم. بعد هم بين اين همه جا که مي تونستيم تشريف ببريم دستشويي آقاي راننده لطف فرمودن و يه جايي نگه داشتن که دستشويي صحرايي داشت!

مي دونين که تو دستشويي از اين نوع اولا که آب آنچناني پيدا نمي شه و دوما که يه چادر زپرتيه که بايد با اعمال شاقه بري توش و همش دعا دعا کني کسي از پسرهايي که بيرون ايستادن و دارن با عربده برات شمارش معکوس مي کنن يهو هيجاناتش نزنه بالا و بخواد کرمي بيشتر از بي آبرو کردن صوتيت بريزه! بعد از عمليات موفقيت آميز والفجر ۸ متوجه ميشي که همه چيز خارجيه و نه تنها نمي توني خودت رو مثل آدم بشوري بلکه دستت هم قراره بدون صابون و اين حرفا يه جورايي مثلا تميز بشه!

بعد از رويارويي با اين فاجعه که اسمش رو دستشويي رفتن گذاشته بودن راه افتاديم وسط جنگل و کوه و کمر که يه جاي دنج پيدا کنيم و کباب درست کنيم. بعد از چهار جنگولي بالا رفتن از تپه به کمک چندين نفر از دوستان به مدل همسايه ها ياري کنين که پينک فلويديش از تپه بره بالا بالاخره رسيديم به محلي که مورد پسند آقايون قرار گرفت و من طبق معمول فوري يه جايي پيدا کردم و نشستم. دوستان عزيز هم همه بند و بساط کباب رو آوردن صاف گذاشتن ور دل من. بعد دور من وايسادن و زل زدن به بنده.

- من رفتم دستشويي و دستم رو نشستم.
- ما همنيطوريشم قبولت داريم!!
- اي بابا مثل اينکه حاليتون نيست ميگم دستام کثيفن!
- بي خيال بابا. هوي (heavy) باش!
- از من گفتن بود، خود دانيد. سيخ بزنم؟
جمع: بـــــــــــــــــله!

چند بار ديگه هم باهاشون اتمام حجت کردم و منتظر بودم اقلا يه آدم وسواسي مثل علي پيروز و انسانهاي با شخصيتي مثل حدر و مرجان جان مخالفت کنن و من راحت بشم اما متاسفانه و به طور استثنايي در جماعت ايراني همگي شديدا متفق القول بودن!

مي پرسين حالا اين همه چيز رو داري تعريف مي کني که چي؟ يه لحظه صبر کنين تا به عمق فاجعه پي ببرين.

هر چي داد زدم: من توالت رفتم، کاراي بدبد کردم و دستم رو نشستم! هيچکس محلم نذاشت و آخرش آستين زدم بالا و شروع کردم. با همکاري چند تا از بچه ها با جديت تمام قطعه ها رو کوچکتر کرديم و به سيخ کشيديم و بالاخره کباب آماده شد. همه ملچ ملوچ مي خوردن و کلي هم به به چهچه مي کردن و تنها کسي که لب به غذا نزد فکر مي کنين کي بود؟؟ خب معلومه خودم! ديگه خودم که مي دونستم اوضاع چقدر درامه، عمرا کسي مي تونست منو مجبور کنه از اون کباب بخورم.

خب حالا نقطه اوج ماجرا که خيلي از حضار در اون جمع متوجهش نشدن. بعد از تموم شدن سيخ بازيهامون دستم خيلي کثيف شده بود و عزا گرفته بودم اين آب و چربي جوجه و زعفران و بند و بساطش رو چطوري فقط با دستمال کاغذي تميز کنم. مي دونين يکي از دوستان اومد و آروم بهم چي گفت؟

- اگه مي خواين من صابون دارم و يه دبه آب هم اينجا هست. دستتون رو بشورين که اين چربي ها پاک شه، من براتون آب مي ريزم!!!!!

خب ايشون واقعا لطف کردن و پيشنهادشون واقعا عالي و به جا و منطقي و از اين حرفا بود اما من واقعا دلم مي خواد بدونم اين شخص که خودشم مقادير معتنابهي از اون جوجه کباب کذايي تناول فرمودن چرا وقتي من داشتم خودم رو قطعه قطعه مي کردم که ايها الناس من دستم کثيفه و اينجا وسايل تميز کردن دست من موجود نيست، جيکش در نيومد و به ذهنش نرسيد اين پيشنهاد رو به من بکنه که اقلا من با دست تميز جوجه ها رو سيخ بزنم. اگه تونستين متوجه منظور ايشون بشين حتما من رو هم در جريان بذارين چون از قدرت درک من يکي خارجه.

البته نکته مثبت ماجرا اينجاست که هيچکس مسموم نشد و نمرد و شايد اين نشاندهنده يک حقيقت علميه که من بايد با دست کثيف غذا درست کنم. حداقلش اينه که حرص نمي خورم که چرا با هزار جون کندن با دستکش همه کارا رو کردم و دستم هنوز بوي گند ميده.

-- November 22, 2002 02:16 PM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
March 2010 | February 2010 | August 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com