--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« چه جالبه که حسين درخشان | عجب زندگیی برای خودم درست »

خواهرم در حال صحبت با

خواهرم در حال صحبت با دوستش تو آمريکا.

(حال من رو می پرسه)
- خوبه. موهاشو ...
- شوخی می کنی؟
- نه. جدا!
- چه جالب. ... همیشه دوست داره کارای عجق وجق زنهای سياه پوست رو بکنه!

اتفاقا خودمم داشتم به اين موضوع فکر می کردم که چرا؟! درسته که خودم الآن خيلی خوشحالم و خيلی از کاری که کردم راضيم و کلی دوستش دارم، چون از بچگی هم همیشه این کار رو دوست داشتم، اما مردم دارن خودشونو علنا خفه می کنن! بابا بی خيال! اگه با کله کچل می ديدينم ديگه چرا می کردين؟! يا شايدم اين فجيعتر از اونه!

تو محل کارم هر کدوم از همکارها که برای اولين بار مي بينه، بنده بايد دوباره نوار رو بزنم عقب و تمام ماجرا و عمليات رو کاملا توضيح بدم و بعدشم حتما يه ارائه اثر با کشف حجاب! اين چند روز انقدر چرت و پرت شنیدم که فکر کنم واقعا آبدیده شدم. جالب اینجاست که همه احساس وظیفه ملی می کنن که حتما نظر بدن و در عین حال هم بگن که: پوووف بابا این که چیزی نیست!

کلاسهام هم که شاگردها هر دفعه می گن: تو رو خدا مقنعه تون رو در بيآرين که ما درس رو بهتر ياد بگيريم!!
حيف که نمی شه وگرنه بدم نمی اومد!

امروز شاگردام بردنم کافی شاپ. از تاکسی که پياده شدم اومدن جلو و به انگليسی و با هزار جون کندن، آخه سطحشون پايينه، گفتن: فکر کرديم نميآين و سر کار ميذارينمون! بیچاره ها اینجا هم جرات نمی کردن فارسی حرف بزنن. دیدم اگه بخواد اینطوری ادامه پیدا کنه هممون دق مرگ میشیم، به فارسی گفتم: دستتون درد نکنه! شماها هم مثل اينکه مثل بقيه آدمهايی که من رو مي شناسن (تو دلم: مثلا خواهر گرامی) ديد بسيار مثبتی نسبت به من دارين!
می دونين چی جواب دادن؟

- اه خانم چقدر قشنگ فارسی حرف می زنين! ما از اول ترم تا حالا همش با هم می گفتيم به نظر شما صدای خانم موقع فارسی حرف زدن چطوريه!!

خب، من واقعا جوابی برای اين حرف نداشتم پس فقط عین این احمقها خنديدم! اين شاگردا هم دنيای خودشون رو دارنا! رفتيم تو و به زور برام قهوه ترک سفارش دادن. نگو يکيشون فال مي گيره! خلاصه ايشون فال بنده رو گرفتن. همه پاشدن از سر ميز رفتن که من راحت باشم! جالب گفت. گفت: مادرت يه مريضی داره که انگار مدتهاست که باهاشه. بگو مواظب خودش باشه. (مامانم ديابت داره.) بعد گفت: هميشه به پدرت تکيه مي کنی و اونم خداییش خوب بهت تا حالا سرویس داده! (لازمه که تاکید کنم دقیقا با همین جملات گفت!) بعد گفت: قلب یه پسر قد متوسط و تقریبا پوست برنزه رو بدجوری شکوندی و اون هنوز ناراحته! (از اونجایی که اصلا از من بعید نیست، من همین جا هر کی بوده ازش معذرت خواهی می کنم!! شرمنده، آقا!) بعد گفت که در ۸ وعده دیگه یه آقایی میآد و یه جورایی من رو مینشونه سرجام! گفت: زیادی قد و بداخلاقی و با زبونت و لجبازیات حال همه رو می گیری ولی این دفعه خوب حالتو می گیره! (فکر کنم این دختره تنش می خاره و هوس کرده این ترم رو بیوفته!) گفت دست به هر چیز بزنم طلا میشه! روم نشد ازش بپرسم همه چیز؟؟؟ بابا یه پرانتزی، چیزی!

خلاصه که جاتون خالی کلی خندیدیم و آخرشم دویدیم هر کدوممون سوار ماشین یکیشون شدیم و رفتیم سر کلاس! ازشون یه امتحانی گرفتم که نیم ساعت تمام داشتن فقط می نوشتن و بدبختها وقت نمی کردن حتی تقلب کنن!

عصر هم که طبق معمول همه شبهای قبل تعطیلی، بچاپ بچاپ راننده تاکسیها بود که قیمتها رو دوبله سوبله می کنن و مردم هم چون می ترسن تا صبح تو خیابون بمونن قبول می کنن. ولی از اونجایی که زندگی من همیشه آنرماله، ‌تقریبا زودتر از همیشه رسیدم! وای راستی دیروز که یهو باد و طوفان شدید شد من تازه رسیده بودم اکباتان. این تاکسیهای ونک هم که تازگی همه رو همون بالای اکباتان پیاده می کنن، همیشه پیاده میآم خونه چون پیاده روی رو خیلی دوست دارم اما انصافا دیروز نمی شد پیاده روی کرد. وایسادم کنار خیابون که ماشین بگیرم یه پراید اومد و نگه داشت و هی بوق زد. دیدم نخیر مثل اینکه سنگین تره پیاده برم، در عوض اعصابم راحتتره. راه افتادم به طرف اونطرف خیابون، یهو پسره پیاده شد و اومد طرفم و اسمم رو صدا کرد!
ـ خانوم ... من شرمنده ام ولی بارون خیلی بده و شما از مشتریهای آژانس خودمون هستید، خواهش می کنم عصبانی نشید و اگر جسارت می کنم به بزرگی خودتون ببخشید (فکر کنم صابون سگیتم بدجوری به تنش خورده بود،‌ می دونست اگه اینارو تند تند نگه یه بلایی سرش میآد!) اجازه بدید برسونمتون، لطفا!

گیر کرده بودم چی بگم!
- مرسی شما لطف دارید. خودم میرم.
- نه خانوم این حرفا چیه. خواهش می کنم بفرمایید.

خلاصه انقدر محترمانه خواهش کرد که رفتم سوار شدم. آورد من رو رسوند دم خونمون و یه قرون هم نگرفت هر چی اصرار کردم! عجیبه که هنوز هم آدمهای اینطوری پیدا میشن! بیچاره با اینکه می دونست جونش در خطره اما سنگر انسانیت رو خالی نکرد! مرسی آقای راننده :)

-- October 22, 2002 12:04 AM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
September 2010 | March 2010 | February 2010 | August 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com