--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« دوستان عزيز من حالم خوبه! | خب اينم از زن ايراني »

خب از اونجايي که وقتي

خب از اونجايي که وقتي يه بلايي سر آدم ميآد ديگه ماشالله شانس خوب دست بردار نيست و هي پشت سر هم از همه جا مي باره، بنده در حمام بسر مي بردم، وقتي اومدم بيرون وحوله رو برداشتم که به خودم بپيچم ناگهان ديدم همه جا تيره و تار شد و پشتم بدجوري ميسوزه!!! کاشف به عمل اومد که با اجازتون لامپ ترکيده بود و تکه هاي شيشه داغ به پشت اينجانب چسبيده بودن!!!! دونه دونه شيشه ها رو با قساوت قلب تمام و جان کندن مفرط از پشتم کندم و انداختم کنار و اومدم بيرون!

ديدم اگه بخوام به مامانم بگم که بعد از اون اپيزود سرم و آمپول و غش و ضعف بازي که هنوز اثر و آثار کبوديش رو دست و زير چشمام هست، الآنم اينطوري شده ديگه بيچاره پس ميوفته پس اصلا صداش رو درنيآوردم و با اعمال شاقه خودم پشتم رو پماد ماليدم و فقط همش حواسم بود که کسي يهو هيجان زده نشه بکوبونه پشتم و از اين جور ابراز احساسات صميميت در ميرفتم! جاي همگي دوستان خالي آنچنان تاول و زخمي شده که بيا و ببين!

امروز بعد از ورزش رفتم حموم و اصلا هيچ کدوم از اين ماجراها يادم نبود و مامانم رو صدا کردم بيآد برام صابون بيآره. اومد و طبق معمول گير سه پيچ داد که بذار پشتت رو من ليف بکشم و منم که حواس پرت، گفتم باشه!!!! آقا چشمتون روز بد نبينه يهو ديدم نه صداي مامانم در ميآد و نه ليف مي کشه و نه اتفاق ديگه اي ميوفته!!! برگشتم ديدم تکيه داده به ديوار و با ليف صابوني به شونه هام اشاره ميکنه! تو آينه حموم خودم رو نگاه کردم و ديدم اي دل غافل!!:

ـ اي بابا، مامان جان گفتم حالا چي شده!! (رو که نيست، به قول دوستم قزوين زلزله اومد و کارخونه هاي سنگ پا سازي خراب شدن ولي من کماکان نهضت رو ادامه ميدم!!) چيزي نيست که!! تو هم مثلا کرديها! آبروي هر چي کرد بردي!

هر چي ور مي زدم که حواسش رو پرت کنم نميشد! بدجوري مجذوب شونه هام شده بود! آخه واقعا هم زخمش افتضاحه و هر کي ندونه خيال ميکنه واااااااااااي چي شده! خلاصه کلي صغري کبري چيدم که چي شده و انقدر بي اهميت بوده که اصلا نگفتم و از اين چاخانها! کم کم نفسش برگشت و همه چيز به خوبي و خوشي به پايان رسيد!

ولي خودمونيم، خدا سوميش رو به خير کنه!

-- October 2, 2002 08:31 PM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
September 2010 | March 2010 | February 2010 | August 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com