--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« Eye of the beholder director: | دوستان عزيز من حالم خوبه! »

با اينکه الآن اصلا وقت

با اينکه الآن اصلا وقت خوبي براي نوشتن وبلاگ نيست اما غيبتم طولاني شده و به خاطر اين همه مسکن و مواد مخدري که در رگهام در جريانه فکر کنم نمي تونم که ننويسم!!
روز فوق العاده عاليي بود جاتون خالي! ديروز روز اول ترم بود و من چون ساعت ۱۲ تا ۲ جايگزين يکي از اساتيد بودم که نمي تونست بيآد، ‌مجبور شدم ۶ ساعت پشت سر هم با فواصل کوتاه ۱۵ دقيقه اي تدريس کنم!! هيچکس هم نه من! آخه من يه جورايي روانيم و اصلا بلد نيستم تقسيم انرژي کنم،‌ آنچنان سر کلاس بالا پايين مي پرم که ديگه رمقي برام نمي مونه! يه بند دارم تو کلاس مي چرخم و بيچاره شاگردها همچين بمبارون ميشن که وقتي صداي زنگ ميآد باورشون نميشه ۱:۴۵ دقيقه تموم شده!!
خلاصه فشارم که پايين بود و اينطوري هم سر هر ۳ تا کلاس پرپر زدم و بعدشم از ميرداماد تا ونک رو پياده روي کردم، که البته اين دفعه استثناء اجباري بود، ديگه وقتي رسيدم خونه نفهميدم چکار کردم، ‌فقط يه کم غذا خوردم و رفتم لالا. گفتم پياده رويم اجباري بود، ‌مي دونين چرا؟ چون از سر پارک ملت يه آقاي مو سفيد که مطمئنم از بابام حداقل ۳ يا ۴ سال بزرگتر بود لطف کرد و نشست پهلوم تو تاکسي. اولش باورم نمي شد که واقعا داره زير روزنامه اي که پهن کرده بود رو پاش اون کارها رو انجام ميده! يه کم نگاهش کردم و ديدم اصلا حوصله اينکه بگم بره بتمرگه جلو يا خودم برم جلو بشينم و اين بند و بساطهاي تکراري رو ندارم،‌ پس فقط گفتم آقا من پياده ميشم! پول رو حساب کردم و پياده شدم،‌ وقتي اومدم پايين ميدونين بهم چي گفت؟
ـ مرسي عزيزم!!!

يه لبخند بهش زدم چون دلم براش ميسوزه،‌ دلم براي همه آدمهاي مريض ميسوزه.

امروز صبح ساعت ۹:۳۰ بيدار شدم و خوش و سرحال بودم و کلي هم با دوستم خنديدم، چون دو شب پيش داشت يه عالمه پشت سر باباش نصف شب براي من درد دل مي کرد و غر ميزد که تو شرکتي که توش مدير عامل چقدر همه چيز بخور بخور و مسخره بازيه و همه کاراي اقتصادي چقدر سياسي و کثيف شده و چقدر پدرش که آدم کله گنده ايه اذيتش مي کنه و تازه ميگه اگه از اين شرکت پات رو بذاري بيرون يه کاري مي کنم هيچ جا نتوني کار کني و بعدش کاشف به عمل اومده که پدر گرامي ايشون در آشپزخونه تشريف داشتن و تمام مکالمه رو خووووووووووب تا کلمه آخر گوش داده!!! البته به نفعش شد چون بعدش اومده و گفته پسرم اگه حرفي داري بيا به خودم بگو و من نمي دونستم انقدر داره بهت سخت مي گذره و خلاصه کلي از مشکلاتشون با هم حل شد!! سر اين موضوع کلي خنديديم و من گفتم خب من ديگه برم که بايد برم سر کار و دوباره چون يکي ديگه از اساتيد نمي تونه بيآد بايد بازم ۶ ساعت ور بزنم امروز!

ساعت ۱۰:۳۰ بود که اولين بار دل پيچه گرفتم و بعدش ديگه زياد يادم نميآد چي شد،‌فقط مي دونم که زنگ زدم به سر کار و گفتم نمي تونم بيآم،‌ مي دونين بهم چي گفت رييسم؟
ـ واي نه! وضعيت خيلي افتضاحه، تو رو خدا يا پوشک بذار يا چوب پنبه و پاشو بيا سر کار!!!!!!!
ـ عزيزم اصلا اينايي که گفتي تو اين موقعيت برام خنده دار نبود!!
ـ اه؟ ببخشيد! حالا جدا نمي توني بيآي؟
ـ نه!
ـ باشه،‌خداحافظ.

کم کم تنم شروع کرد به سوختن و عضله هام انگار داشتن تيکه تيکه مي شدن و احساس مي کردم اين همون درديه که معتادا موقع ترک دارن!! بندبند بدنم مي سوخت و تبم شده بود ۴۰!!! کمرم داشت مي شکست و زانوهام تير مي کشيدن و من تو تختم همش به خودم مي پيچيدم! الآن که دارم تعريف مي کنم اصلا نمي دونم چطوري اينا رو ۲ ساعت تمام تحمل کردم و بعدش که غش کردم تازه برداشتن بردنم درمونگاه! اونجا دکتره قاطي کرده بود!
ـ خب يه علائمي که نشوندهنده عفونت روده و مسموميت شديده و يه سري هم آنفلانزاي شديد! بفرماييد تو اتاق سرم تراپي!

۲ تا آمپول عضلاني برام زدن و بعد دو تا سرم که توش سه تا ديگه آمپول خالي کردن و ۵ تا قرص رنگارنگ به خوردم دادن و من تا ساعت ۴ اونجا اشک مي ريختم!! کم کم ديگه انقدر نشئه شدم که نمي فهميدم چه خبره! برگشتيم خونه و من تا ساعت ۱۰:۳۰ تو تختم تو آسمونها بودم!! جاتون خالي! خيــــــــــــلي کيف ميده :)

حالا تو اين هيري ويري بايد بشينم مطلب براي يه سايتي بخونم و ليد بنويسم به زبان انگليسي!! يکي نيست بگه آخه بابات خوب مامانت (من از لفظ ننه بدم ميآد پس ميگم مامان!!!) خوب اين ديگه چه کاريه قبول کردي؟؟؟؟ مگه من ژورناليستم؟؟ کوچکترين نظري ندارم چطوري ليد بنويسم، البته نويسنده گل زن نوشت برام يه کمي توضيح داد اما دوستان فکر نمي کنين اين کار ديگه واقعا is out of my league!!!!

-- September 29, 2002 11:40 PM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com