تشکر و تهوع!
اول از همه بايد از اون آژانسی که کارِ گل رسانی به در خونهء همسرانِ دور از هم رو به عهده داره تشکر کنم. واقعا سلیقهء عالی ای دارن مسئولینِ این آژانس! ۱۲ تا گلِ رزِ قرمزم خیلی خیلی خوشگلن و الآن که غنچه ها باز شدن خیلی خوشگل تر هم شدن :) مرسی پیام جونم که به یادم بودی و به مددِ این آژانس، من رو کلی خوشحال کردی عزیزم :*
******
به نام پروردگار جهانیان
با سپاس به درگاه خداوند سبحان که توفیق طواف خانه خدا و زیارت پیامبر اکرم (ص)، حضرت زهرا (س) و ائمه بقیع را عنایت فرمود، از جنابعالی دعوت می شود با حضور در جمع دوستان و آشنایان مجلس ما را مزین فرمایید.
فلانی و بانو
پذیرایی روز فلان
از ساعت ۶ الی ۹ به صرف شیرینی و شام
نشانی تالار بیسان (که خونِ پدر و مادر و جد و آبادش رو یه جا برای اجاره می گیره)
مردم میرن اونجا. کلی پول میدن میرن. میرن دور یه مشت سنگ و پارچه می چرخن و برمیگردن. مردم کلی احساس خوبی دارن وقتی این کارو می کنن. مردم کلی احساس معنویت و خوب بودنشون قلمبه میشه وقتی این کارو می کنن. برمیگردن و مهمونی می گیرن تو فلان تالار و فک و فامیل رو دعوت می کنن برای شام که بگن خیلی خوشحالن که کلی پول دادن رفتن دور یه مشت سنگ و پارچه چرخیدن و برگشتن. کلی هم ولیمه می خرن میدن به این و اون تو فامیل و دوست و آشنا. آب زمزم می کنن تو شیشه با خودشون میآرن و میگن برکت داره بخت باز می کنه. حاضرین و مدعوین هم حسرت بختِ بالایِ صاحب مجلس رو می خورن که مشرف شده؛ به یه مشت سنگ و پارچه.
راستی یکی میشه برای من بت پرستی رو معنی کنه؟
مریم خانوم داره ۴ تا یتیم بزرگ می کنه. دست تنها. میره خونه های مردم کلفتی که ۴ تا یتیم بزرگ کنه. الآن دیگه قلبش نمی کشه. آنژیوگرافی داره. مریم خانوم شوهرش مرده و با چهار تا بچه تنها گذاشتتش. یکی از دختراش رو شوهر داد بالاخره و کلی خوشحال بود که اقلا یکی رو به سر و سامان رسونده تا اینکه شوهرِ مرد. دختر هم از غم مردنِ شوهرش دق کرد و مرد. حالا بچهء دخترش هم یتیم شده و رو دستش مونده. حالا اگه مریم خانوم آنژیوگرافی بکنه چند سال دیگه به عمرش اضافه میشه؟ حالا مریم خانوم ۱۳۰ هزار تومن نداره آنژیوگرافی کنه و مامانِ صنم انقدر غیرت داره که نصف شب بشینه پای تلفن و براش ۵۰۰۰ تومن ۵۰۰۰ تومن پول جمع کنه. مریم خانوم با اون لهجهء کرمونشاهیِ غلیظش که یادِ مامان بزرگم میندازتم ناله می کنه: آخر من میمیرم شیده خانوم و این یتیمارو میندازن گوشهء بهزیستی. آخ خدایا.
میگه رفته بوده کمیته. برای یارو تعریف کرده بوده که وضعش چطوره. پسر کوچیکش هم همراهش بوده که چشماش از سوءتغذیه انقدر ضعیفه که دیگه از پشتِ لنزِ قطورش اصلا چشمی دیده نمیشه. یارو یه کم نگاهش کرده و یکی رو صدا کرده گفته ببرینش پهلوی حاجی. سوار ماشینشون کردن و بردن یه جای دوری. بردنش توی یه خونه ای. حاجی پشت میز نشسته بوده. برای حاجی هم تعریف می کنه وضعش رو. از یتیمیِ بچه هاش می گه و مریض بودن خودش. حاجی زیر لب یه چیزایی با خوش پچ پچ می کنه و پامیشه بغل دستش میشینه. دست میذاره رو رونش نه بد نیست، خوب سفتی... چنگ می زنه تو چشاش و دست بچه اش رو می گیره و دوان دوان از اون خونه فرار می کنه. انقدر می دوه تا قلبش می گیره و بالاخره یکی سوارشون می کنه و برش می گردونه خونه اش. دوباره کلفتی و کارای سنگین... این داستان تا ایستادنِ قلبش ادامه داره.
چند تا مریم خانوم تو این شهرِ کثیف و درندشت هست؟ چند تا حاجی؟ راستی حاجی جون رفتی و برگشتی تو هم مهمونی گرفتی تو تالار؟
پول رفتن + پول ولیمه های خریداری شده + پول اون تالارِ کوفتی = X
آنژیوی مریم خانوم = ۱۳۰٫۰۰۰
جونِ امثالِ مریم خانوم = ۰
حالت تهوع دارم. اون وقت هی بگین چرا افسرده ای!



