--daily links
اگر گربه دوست دارین حتما این سایت رو ببینین :))
من نمی دونم چرا این آخوندا همه چی رو می خوان به مذهب ربط بدن! حتی مردن یکی رو!!
فیروز نادری- ایرانی در ناسا
مجله جدید هنر+
کمک ، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند
زمین مینیاتوری- خیلی جالبه؛ ببینید
[آرشيو]

--feed
RSS + Atom
Stats
--find anything

« يازدهميش مبارک!‌ | کماکان الو! »

الو الو صدای من رو دارین؟!

اينجا متاسفانه کیبرد فارسی ندارم و همین قدر هم باورم نمی‌شه که تونستم تایپ کنم!!! صبر کن ببینم! من دارم بدون برچسب‌های فارسی خیلی راحت فارسی تایپ می‌کنم!!!! جل‌الخالق! پس اون برچسب‌ها که رو کیبردم بودن و همیشه چشمم بهشون بود فقط اثر روانی داشتن و بس! چه کشف باحالی :)

خب فکر کنم دیگه همه می‌دونن من الآن کجا هستم. امروز تازه حالم یه کم بهتر شده و سرم هم کمی خلوت که بتونم بشینم چند کلمه‌ای بنویسم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و ۲۱ تیر رفتم دوبی و با تمام گندهایی که زدم باز هم ویزا رو بدون هیچ حرفی بهم دادن. فکرش رو بکنین پاشدم رفتم سفارت‌ِ گیر امریکا که ویزا بگیرم اون‌وقت شناسنامه با خودم نبردم!! یعنی ما تو سفارت ابوظبی بودیم و شناسنامه‌ی اینجانب روی میز هتل در دوبی جا خوش کرده بود! وقتی جلوی در سفارت یادم افتاد دیگه حتی به توی کیفم نگاه هم نکردم چون می‌دونستم که نیاوردمش! اون موقع دیگه مطمئن بودم که بهم می‌گن برو خانوم پی کارت مارو گذاشتی سرکار! بعدش همون آقای جلوی دری به عکس‌ها گیر داد و گفت برو همین الآن تو شهر عکس‌های جدید بگیر.

خوشبختانه به لطف یه دوست خوب مثل جوانه من خیلی آماده و مجهز رفته بودم. راننده‌ای که جوانه بهم معرفی کرده بود واقعا زبل و فرز بود. متصدی دم در سفارت بهم نیم ساعت فرصت داد که برم عکس بگیرم و برگردم و این آقا من رو ظرف یه ربعِ برد و برگردوند! رفتم تو ولی مطمئن بودم که وقتی بفهمن که شناسنامه ندارم می‌اندازنم بیرون! پس طبق معمولِ این‌جور موقع‌هام خیلی ریلکس و خونسرد نشسته بودم با بقیه مماشات می‌کردم! وقتی صدام کردن رفتم جلو و مدارکی که خواست رو دونه دونه بهش دادم تا اینکه آخرش گفت خب تموم شد فقط اصل شناسنامه‌ات رو هم بده. یه کم با چشم‌های باز نگاهش کردم و داشتم با خودم فکر می‌کردم که این زنی که این پشت نشسته و داره مثل سگ جواب همه رو می‌ده و زرت و زرت هم داره به همه جوابِ رد می‌ده الآن حوصله‌ی زنجموره‌ی من یکی رو نداره مطمئنا پس بهش گفتم اِ! مگه اونم می‌خواین؟! من گذاشتمش هتل! یارو با چشم‌های گرد شده یه کم نگاهم کرد و گفت جدی می‌گی؟! بدون شناسنامه اومدی ویزا بگیری؟!! گفتم خب فکر کردم برای شما پاسپورت من به منزله‌ی شناسنامه‌مه! الآت باید چکار کنم؟ برم بیآرمش از دوبی؟

دیدمن انقدر خونسردم فکر کنم با خودش گفت خب لابد لازم نیست دیگه! بعدش فوری گفتم که خب می‌بینین که ترجمه‌ی رسمی و کپی‌اش هم هست اینجا. یه نگاهی کرد و گفت خب برو بشین ببینیم چی می‌شه. بعد از چند وقت صدام کردن و گفت مرسی که می‌خواین بیآین امریکا! ساعت ۲ بیآین پاسپورت‌تون رو با ویزای توش بگیرین و برین! خیلی جالب بود که از میون تقریبا ۲۵، ۳۰ نفری که اونجا بودن فقط به سه نفر ما ویزا دادن. ایرانی‌ها اونجا خیلی شلوغ می‌کنن و حسابی تابلو هستن. تو صف تنها کسانی که سر جا دعوا می‌کنن ایرونی‌ها هستن و نگهبان‌های جلوی در هم دیگه خوب می‌شناسنشون. این یکی که به خیر گذشت خدا رو شکر!

یه هفته وقت داشتم تمام کارهام رو انجام بدم و بیآم اینجا. هفته‌ی عجیبی بود که هیچی‌ش رو یادم نمی‌آد جز اینکه هی تو بغل مامانم بودم و اون نازم می‌کرد و آهنگ‌های کرمانشاهی برام می‌خوند. هی روله روله روله هرگز نشی ... چمدون‌هام رو هم لحظات آخر بستم و با همه هم به نحو معجزه‌آسایی رسیدم خداحافظی کنم. حواسم نبود دقیقا دارم چکار می‌کنم فقط همه هی می‌گفتن به فلانی زنگ زدی؟ انتظار داره‌ها!‌ تو می‌ری راحت می‌شی ما باید اینجا هی گوشه‌کنایه بشنویم که شیده از ما خداحافظی نکرد و رفت! خلاصه با تمام افرادی که ممکن بود بعدها مدعی بشن خداحافظی کردم و شد چهارشنبه.

خیلی خونسرد با عمه‌ی پیام نهار خوردم و کلی گفتیم و خندیدیم با نوشین و هنگامه جون و مامانم و بابام. عصرش حمیدرضا اومد کمکم و کم‌کم اعضای فامیل اومدن و بعد هم پیام اومد و کلی هم اون کمک کرد. حرفایی که زدم رو یادم نمی‌آد. کارهام رو هم یادم نمی‌آد. فقط یادمه که حمیدرضا چشماش خیلی غمگین بود و من هی چرت و پرت می‌گفتم که حواسش پرت بشه؛ وضغیت برعکس بود!! موقع رفتن رسید و رفتیم فرودگاه. یه قرار خیلی باحال شده بود. خیلی‌ها لطف کرده بودن و اومده بودن که باعث شدن اون چند لحظه‌ی آخر هم برام مثل همیشه پر از خنده و شادی باشه. خیلی‌ها هم زنگ زدن و گفتن دلشون نیومده بیآن! مدیا که ظهرش اومده و بلیط و ویزای هلندم رو آورد و یه دل سیر گریه کرد و رفت! نمی‌دونم چرا اصلا گریه‌ام نمی‌گرفت!

نیما،‌ سامان، پیام، فرهاد و پدرش‌ (عموی آقای همسر صنم!)، خسرو و صبای عزیز، بابک، احسان، علیرضا؛ بچه‌ها مرسی که اومدین :) من که موقع خداحافظی به قول پیام سیب‌زمینی هستم بقیه هم دست کمی از من نداشتن به غیر خواهرم و مامان و بابام و به قول پیام حمیدرضا؛ گریه‌‌ی فرهاد و حمیدرضا خیلی ناراحتم کرد :(

اما تا آخرین لحظه هرهر خندیدم تا موقعی که باهاشون تا آخرین جایی که می‌تونستم ببینمشون با‌ی‌بای کردم و رفتم تو سالن. اونجا نشستم چیزایی که برام رو یه کاغذ یادگاری نوشته بودن خوندم. آخریش رو نوشین برام نوشته بود. یهو دیدم هیچ جا رو نمی‌بینم و متوجه شدم که سیب‌زمینی‌ها هم گاهی گریه می‌کنن! یهو قلبم تو سینه‌ام یه جوری فشرده شد و احساس کردم چقدر دلم برای همه‌ی این آدم‌ها که نصف‌شب اومده بوده بودن با تمام خستگی روزانه و گرفتاری‌هاشون که باهم باشیم تنگ می‌شه. احسان اون شبی که دوستام جمع شده بودن تو دربند که باهام خداحافظی کنن هی می‌گفت: نه تو رو خدا شیده خودت قضاوت کن! داری این همه آدم رو ول می‌کنی فقط برای یه نفر؟ آخه این انصافه؟! با عقل جور درمیآد؟

نمی‌دونم این چه حکمتی بود که من عاشق پیام بشم که این‌همه دوره. اون هم برای من که همه چیز برام تو کشور خودم مهیا و خوب بود. شاید خیلی‌ها برعکسش رو فکر کنن اما با اینکه بارها بابام بهم اصرار کرده بود به طرق مختلفی که برام مهیا بود کشور رو ترک کنم اما همیشه جواب رد داده بودم. با اینکه از خیلی نظرها که مهمترین‌شون آزادی‌های اجتماعی و فکری بود تحت‌فشار بودم اما به خاطر وابستگی‌های احساسی‌م از اونا گذشته بودم. پیام تمام این معادله‌ها رو بهم زد. اون اول‌ها که اصلا رابطه‌مون جدی نشده بود هی اصرار داشت تو قرعه‌کشی شرکت کنم و خودش آن‌لاین فرم رو برام پر کرد و فرستاد اما فکر کنم می‌دونست من اینطوری اومدنی نیستم. پاسپورتم رو پارسال چند روز مونده به اومدن پیام به زور رفتم گرفتم بالاخره!‌ فرم‌های کارمون رو هم خیلی دیرتر از اونی که پیام هی می‌گفت فرستادم که خب کارها رو طولانی کرد.

حالا که بالاخره تسلیم شدم و به خاطر علاقه‌ام به پیام از همه گذشتم و اومدم اینجا ... خسته شدم بقیه‌اش رو بعدا می‌نویسم! فعلا از همه‌ی اونایی که تو وبلاگاشون و ای‌میل‌هاشون همیشه هوام رو داشتن ممنونم :X‌ همتون واقعا مهربونین‌، به امیددیدار دوباره با همه :*

-- July 29, 2004 07:52 AM



--my email
shideh [at] pinkfloydish [dot] com
My English Weblog

--my friends
ERROR: Blogroll is currently inaccessible

--weblog's archives
March 2010 | February 2010 | August 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | May 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | April 2003 | January 2003 | December 2002 | November 2002 | October 2002 | September 2002 |

--powered by
Movable Type 3.2




All Rights Reserved, 2002-2007.
PinkFloydish.com