یوهوووووووووو
خب اینم از طراحی جدید. البته کلی چیزاش ناتمامه اما خب انقدر هی به جونِ احسانِ بیچاره غر زدم که فکر کنم این رو فعلا گذاشته تا من آرومم بگیره و کمکم تمومش کنه :) دستِ آرش جون درد نکنه که به این خوشگلی طراحی کرده. کلی هم حمیدرضا پیشنهاداتِ سازنده داده که خلاصه با کمک طراحی آرش و پیشنهاداتِ حمیدرضا و کدنویسیِ احسان اینجا هم آماده شد. من خیلی خوششانسم که دوستایی به این هنرمندی دارم نه؟ از همتون ممنونم :*
*****
نوشتنم اینجا انگار طلسم شده. چند بار که مطلب نوشتم و پاک شدن! چند بار دیگه هم خودم دوباره خوندمشون و دیدم همش یه بند غر زدم در مورد بیکاری و این حرفا که خب به هر حال باید انتظارش رو میداشتم و باید آروم بگیرم و از صفر مثل همه شروع کنم. برام آرزوی موفقیت کنین، زود زود، منتظرم!
*****
خیلی خیلی خوب بود که تولد پیام اینجا بودم. این اولین تولدش بود که با هم بودیم و خیلی هم به کمکِ مامان و باباش خوش گذشت. من خیلی خوششانسم که خانوادهای به این خوبی اینجا دارم، حالا که دور از مامان، بابام و نوشین و دوستام هستم، وگرنه تا به حال حتما خل شده بودم!
*****
آهای آدمایی که امریکا زندگی میکنین، شماها هفتگی چقدر خرجتون میشه؟ یعنی خورد وخوراک و بنزین و اینا. میخوام یه حساب تقریبیای بیآد دستم ببینم دارم ولخرجی میکنم یا نه! راستی بگین خرج برای چند نفر رو دارین میگین.
*****
یکی ار دلایلی که حالم بد نیست اینه که پیام اسمم رو برای کلاس ورزش نوشته و میرم ورزش. کلی برام آرامشبخشه. البته تا الآن یه کم نامنظم بوده که ناشی از تنبلیه مفرطِ بنده است! اون موقع که تهران بودم استادِ ورزشم یه متدِ خاصی برای مقابله با زبونِ چربِ من برای فرار از ورزش داشت؛ رودربایسی! یه کاری میکرد که من روم نشه کلاسام رو کنسل کنم! یعنی اگه بهش زنگ میزدم میگفتم مثلا امروز ۲۰ ساعت سه جای مختلف کار کردم و دارم از خستگی میمیرم، میگفت اتفاقا من هم الآن بدو بدو از تدریس دانشگاه برگشتم فقط به خاطر تو با آژانش اومدم و فقط به خاطر تو میخوام با خستگیم کنار بیآم! و من سرافکنده و شرمنده پامیشدم خودم رو جمع و جور میکردم و میرفتم هنهن رو تِرِدمیل میدویدم!
الآن دیگه خانوم لطفیپوری نیست بالا سرم و من خیلی خوب بلدم به دلایلی بسیار منطقی و معقول هی کنسل کنم ورزش رو! ولی خب خودم که میدونم چه کارهام. پس با خودم قرار گذاشتم و به پیام هم گفتم که روزهای زوج حتما میرم ورزش و امروز هم با دوویدنِ اینور اونور قولم رو نگه داشتم! البته وقتی رفته بودم دنبال پیام، نزدیک بود زرشکپلو با مرغم بسوزه که خدا رحم کرد!
*****
اگه صنم یه کم نزدیکتر بود من دیگه هیچ غمی تو این دنیا نداشنم :( انشالله این غم هم یه روزی برطرف بشه P:



