دلتنگی برای شهری که نیست
این هفته دیگه برای آخرین بار میرم برای کلاسهای آموزشی و مثل اینکه قراره بهمون مدرک هم بدن که طراح شدیم :) کارِ عجیبیه، اصلاً نمیتونم قبل از ورود به خونهی مردم پیشبینی کنم که موفق خواهم بود یا نه. اینجا همه عادت دارن که بهشون برای خریدن اصرار بشه و هی یه بند مخشون خورده بشه. فکر کنم وقتی من این کار رو نمیکنم یه کم هم خیالشون راحت میشه هم در عین حال میترسن که نکنه کلکی در کاره! حالا شاید کمکم بتونم راهِ خوبی پیدا کنم که نه شبیه این آدمهای گیرِ اینجا بشم و نه به اندازهی الآنم آروم و دموکرات!
یه چیزِ خیلی خیلی عجیب می خوام بگم که مطمئنم دوستای نزدیکم هیجوقت باورشون نمیشه. دلم برای ایران تنگ شده!!!!! برای مامانم اینا و دوستام که از همون روز اول دلم تنگ شده بود اما الآن منظورم آدمها نیستن. منظورم خودِ ایرانه! دلم برای تهران لک زده!!! خودم هم باورم نمیشه! زندگی تو تهران برای من همیشه خیلی سخت بوده، چون به هواش حساسیت داشتم و از ترافیک و شلوغی متنفرم و آدمهاش به نظرم بیتوجه و بیادب میاومدن. ولی در هر صورت دلم تنگ شده! دلم میخواد برم توی خیابون پهلوی دو ساعت قدم بزنم و با دوستام بگم و بخندم. دلم برای میوهفروشیهای خرتوخر و کثیفمون تنگ شده. حالم از میوههای یه اندازه و یه شکل و الکی تمیزه اینجا بهم میخوره!
میدونم دارم چرت و پرت میگم. ولش کنین. بذارینش به حسابِ دلتنگی برای چیزهای آشنا...
دعا بلدین؟ الآن وقتشه برام بکنبن.



