« نمره‌ی بیست | Main | هوووووووورا! »

شدیداً دیپرسینگ، پیشنهاد می‌کنم نخونین

ببخشید که خیلی وقته هیچی ننوشتم. نوشتنم نمیومد و حوصله‌ی آدیوبلاگر هم نداشتم. ممنون که حالم رو تو کامنت‌ها پرسیدین. خوبم. دارم با چاقی می‌حنگم. این یکی از اذیت‌کننده‌ترین مسایلِ زندگیِ من بوده همیشه. از بچگی تپل بودم و بعدش کم ‌کم تبدیل به چاق شدم. می‌دونم به نظرتون احمقانه می‌آد که این همه برام مهمه اما خب تا کسی خودش چاق نبوده باشه نمی‌تونه متوچه بشه چقدر آزاردهنده است. اون موقعی که لاغر کرده بودم فوق‌العاده احساسِ سبکی و سالم بودن می‌کردم اما الآن احساس می‌کنم که یه کوهم.

اونقدرها که ممکنه از نوشتنم به نظر برسه چاق نشدم اما احساسم خیلی بده و می‌دونم که وقتی شروع می‌شه همین‌طوری ادامه پیدا می‌کنه. حالا که فعلاً ۲ کیلو کم کردم از اون موقع که مطلبِ قبلیم رو نوشتم. منتها مشکیِ من ادامه است و اینکه شدیداً هوسی هستم. ممکنه یه هفته هیچی نخورم اما یهو یه روزی وحشتناک هوسِ چیپس و غذاهای فجیعاً چاق‌کننده می‌کنه. پیام هم از روی دوست‌داشتنشه که هر چی که من می‌خوام انجام می‌ده. و این‌طوری می‌شه که من یه روزه اندازه‌ی دو برابرِ یه هفته کالری مصرف می‌کنم!! مسخره است نه؟! داشتم فکر می‌کردم من که در حالتِ عادی این‌طوری هستم باردار بشم می‌]وام دیگه چه مدلی ویار کنم!!

دارم بد مدل غر می‌زنم، نه؟ ببینین وقتی حال ندارم وبلاگ نوشتنم اینطوری می‌شه دیگه. هزار تا فکرای بد تو ذهنمه الآن. انواع اقسام نگرانی‌های وسواس‌گونه که گاهی امانم رو می‌بُرن. گاهی الکی نگرانِ مامانم می‌شم و همش احساس می‌کنم الآناست که یکی زنگ بزنه و خبرِ بد بده. اون روزی باهاش دعوا می‌کردم که چرا وقتی یه عملِ مثانه داشته به من نگفته بوده و یه جوابی داد که خفه شدم.
- بگم که مثل اون دفعه زنگ بزنی بیمارستان گریه کنی؟!

مامانم به کنار همش نگرانِ خواهرم هستم که می‌خواد ازدواج کنه. همش نگرانم که اشتباه کنه بازم. نمی‌تونم خوش و مامان و بابا طاقتش رو دارن یا نه. بعد نوبتِ برادرمه. وای وای وای برادری که مامان بابام پیر و خسته کرده... برادری که مایه‌ی دقِ نوشینه و یکی از معدود آدم‌هایی که هم از شدت دوست داشتن روزی یه بار براش گریه می‌کنم هم ازش متنفرم. فکر کنم مامانم اینا هم همین حال رو دارن. بیچاره‌ّ‌ها. بعدش نوبتِ صنمه. ازم دوره. همش نگرانشم. همش فکر‌ می‌کنم حتماً راهی هست که من بتونم بیشتر بهش کک کنم اما به عقلِ ناقصِ من نمی‌رسه. احساس می‌کنم ولش کردم تنها در صورتی که اون همیشه در کنارِ من بوده. نمی‌دونم باید چکار کنم...

من روانی شدم، نه؟ الآن دارم همین‌طوری الکی گریه می‌کنم و تایپ می‌کنم... اه ولش کن...

اینم از وبلاگ نوشتن...