
دو سال یه ماه کم!!! بر وزنِ ساعت دو ربع کم!مقاله نوشتین و فرستادین یا نه؟ ماجرای مسابقه مهم نیست به نظر من. مهم اینه که تولید انجام بشه. در هر صورت بحث جالبی هم هست. پیشنهاد میکنم این فیلم رو هم حتماً ببینین اگر براتون جالبه.
******
امروز شد ۲۳ ماه که من و پیام با هم ازدواج کردیم! عجیب سریع میگذره و نمیدونم این سرعتِ ناگهانی که از تولدِ ۱۶ سالگیم اوج گرفته کی میخواد آروم بگیره. فاصلهی زمانی این ۱۱ سال برام مثلِ یه شب خوابیدن و یه روز صبح بیدار شدن بوده و هست. سالها خیلی تند تند میآن و میرن. هی نوروز میشه و هی تولدامون میآن و میرن. هی مامان بابام دور از من دارن پیر میشن و این شده غصهی زندگیِ من. فکر میکردم همیشه که این سالهای رد شدن از میانسالی و پا گذاشتن به پیری رو در کنارشون خواهم بود و همه چیز رو آماده می:نم که فقط بهشون خوش بگذره و استراحت کنن.
اما خب نیستم و در عوض اینجا نشستم منتظر پیام تا بیآد. بیآد تا دوباره آرومم کنه و بهم بگه که به زودی میرم و میبینمشون. بگه که همه چیز خوبه و انقدر دوسش دارم که خوب میشم. خوبم تا وقتی پهلومه. دوباره که میره سرِ کار میشینم و هی فکر میکنم و هی فکر میکنم. بعد دوباره شروع میکنم گریه کردن و احساس میکنم چقدر خرم که دور از آغوش مامان بابامم و دوباره پیام میآد منو با چشمای قرمز و پفکرده پیدا میکنه و دوباره بغلم میکنه و میگه همه چیز خوبه و تا پهلومه آرومم، اما وقتی میره...
دیوونهام نه؟ همیشه اینطور نیستم اما گاهی که متوجهِ گذشت زمان میشم و صدای مامان و بابام رو پشت تلفن میشنوم و سعی میکنم صورتهای مهربون و خستهشون رو به خاطر بیآرم دوباره حالم دگرگون میشه.
فکر میکنم که این دفعه که برم ایران و بخوام برگردم تو فرودگاه روانی بشم!! آخه دفعهی اول نمیدونستم دارم چکار میکنم! انقدر همش کار داشتم که انجام بدم و دورم شلوغ بود و دلم انقدر برای پیام تنگ شده بود که خوشحال بودم که دارم میآم اینجا اما این دفعه دیگه تو فرودگاه میدونم چقدر زیر پام خالی میشه و قلبم سنگین میشه وقتی از اون همه عشق دور میشم. انصاف نیست... انصاف نیست
در هر حال این لحظهها میآن و میرن و همیشه پیام از در میرسه یا حمیدرضا دلداریم میده یا صنم می گه که اونم همینطوره...
در هر صورت انصاف نیست.
*******
عجب خریام من! روز ماهگردمون دارم هی زنجموره میکنم! فکر کنم برای اینه که هم من هم پیام بیشتر روز رو کار کردیم و اصلاً همدیگه رو ندیدیم و هنوز هم از سر کار نیومده و مامانم اینا زنگ زدن و یهو دیدیم واااااااااااااااااااااااای خدا من بغلِ مامنم رو میخوام!! خیلی لوسم نه؟ برم برم تا پیام نیومده دوباره منو پف کرده ببینه یه آبی به صورتم بزنم :)
بیست و سومیش هم مبارک :)
wanna have pinnkfolydish@gmail.com
charandiat@gmail.com?
bizinetman | July 31, 2005 12:44 PM
سلام ! وبلاگ قشنگي از لحاظ ظاهري داريد اميدوارم باطنش هم قشنگ باشد. اي كاش بيشتر در مورد پينك فلويد و ترانه هايش مي نوشتيد.
salam
salgarde ezdevajetoon mobarak omidvaram hamishe enghadr az tasmimet rzi bashi
rasti enghadr az in payam tarif nakon hameie in madareko 40 sale dige mizane too saret ha :)
az man goftan ood
rasti ey payame tanbal de ie khorde be fekr oon beloge khodet bash va alaki too webloge khanooma khodeto ghati nakon
shad bashid
فلك كي بشنود آه و فغونم..........به هر گردش زند آتش به جونم
ناز بشي # مبارك باشه . ولي اينجانب فكر مي كنم درد دوري به از اينه كه ببيني و بسوزي ! بهتر از اينه كه ........
سلام!
وبلاگ نويس خوبي هستيد. هر چقدر من وبلاگ رو با مجله اينترنتي عوض مي گيرم شما دقيقآ خاطره نويسي مي كنيد.
دنبال مطلبي از مژده شمسايي اينجا اومدم.
موفق باشيد.
چقدر تو لوسي! حالم بد شد.
Targol | July 28, 2005 12:19 AM
اين چهارمين كامنتيه كه ميذارم!اون سه تاي قبلي رو ارور داد!...واقعا ميبيني چه پشتكاري دارم من!!!...شيده جان برايت ايميل ميزنم!...
من كه 15 ساله اينجام چي بگم؟
عاشقانه ... البته
خدا تو رو براي پيام و اون رو براي تو تا ابد حفظ كنه ... آمين
خب گيسوجان اينكه نفرين كردن نداره خب برگرد.
آخه نازی عزیز دل یلدا - دلم برات یه ذره شده بود . انرژی مثبت بفرست براشون نگذار روحیت تضعیف بشه همینطور پیام عزیز - ایشالا زود زود میبینیشون - بیست و سومیش رو هم تبریک میگم - سالهای سال در کنار هم زندگی سبزی داشته باشید. پیشو چطوره ؟؟؟ مراقب خودت باش - می بوسمت خانوم گل - یلدا
سلام... من هم چندين ساله كه اينطوريم.. دلم تنگ ميشه واسه خانواده و دوست و آشنا.. البته هر دفعه هم كه رفتم ايران اينقدر از وضعيت اونجا اعصابم خورد ميشه كه ميخوام دوباره سريع برگردم!! درهرصورت اميدوارم همه چيزا درست بشه و زودتر خانواده ات را ببيني...
سلام . مبارك باشه ... من دركت ميكنم . با اينكه تا حالا اينهمه ازشون دور نبودم ولي همون سفر 2 ماهه مامانم و بابام برام كافي بود تا بفهمم چقدر نبودنشون برام سنگينه . اميدوارم زودي ببينيشون و دلت باز بشه . تا ماه ديگه و دو سالگردتون ايشالله بهتر و بهتر ميشي ...شاد باشي...شبنم
مبارك باشه.
اينايي كه گفتي عزيزم غصه چندين سال منم هست.من هم 9 ساله از خونه دورم و همه اش خودمو نفرين مي كنم كه چرا اينجا هستم.
سلام شيده جان. به نظر من هفته گرد هم بگيرين بد نيستا:(



