
خداحافظ بابابزرگبابابزرگِ منو یادتونه که آلزایمر داشت؟ پنجشنبهی پیش بهم خبر دادن که دیگه نیست.
آخرش هم نتونستم یه بار دیگه ببینمش...
تسلیت می گم. آقاجون من هم امروز عمرش رو داد به شما. اونم آلزایمر داشت.
تسلیت می گم. غم فقدان و غم دوری...
سلام عزيز دلم - تسليت ميگم بهتون
الان در بهشت آرام گرفتن.....
انشالا براي شادي هاتون برات كامنت بگذارم
.....
من هم دارم دوباره با يك بلاگ جديد مي آيم - (شب يلدا ) يادتون هست ؟
yalda | December 5, 2006 01:58 AM
شیده عزیزم سلام
تازه متوجه شدم. تسلیت میگم. من هیچ کدام از پدربزرگهامو ندیدم، ولی حس میکنم از دست دادنشون خیلی غم انگیزه؛ خصوصا برای تو که از او دور بودی .
سلام. يك متني نوشته بودي قبلا" در مورد كتبه كورش كه آيا صحت داره يا نه و من بطور اتفاقي اون متن نوشته ات رو ديدم نميدونم جواب سوالت رو گرفتي يا نه ولي بهرحال مي خواستم بگم كه درسته توي خود شهر سيدني و توي پارك المپيك نصب شده من مدتي پيش كه اونجا بودم خودم از نزديك ديدم و عكس اش رو هم توي وب لاگم گذاشتم :) موفق باشي
تسلیت میگم شیده جان، غم آخرت باشه!
persian_londoner | November 25, 2006 07:46 PM
از آخرين سالي كه با خورشيد خانوم ايران بودين وبلاگ هردوتون رو مي خونم . اما اولين باره كه برات كامنت ميذارم . خاطراتتون رو هنوز يادمه . شبي كه با هم رفته بودين بستني بخورين و خورشيد خانوم براي اولين بار با اجازه ي پدرش بعد از ساعت 9 شب توي خيابون مونده بود . يا اون روزي كه توي اتوبوس با يه هدفون دوتايي آهنگ ...(اسمش رو يادم نيست )رو گوش ميدادين يادت اومد ؟ پدربزرگت رو هم خوب يادمه .. خدا رحمتش كنه .
شيده نازنين ... ياد و خاطره اش هرگز نميميرد .. بايد روزي خاطره هاي خوبش را براي فرزندت تعريف كني . خوبان ما فراموش نميشوند . مطمينم همسر مهربانت خوب ميداند كه چطور ا التيام دهد اين درد را ..
طول عمر شما افزون باد .
azar | November 23, 2006 08:06 PM
تسليت مي گم. روحش شاد.
آلزايمر كابوس منه.
سلام.تسليت ميگم و برات ارزوي صبر ميكنم
اينو بدون كه اگه خدا قدرت فراموشي رو به انسان نميداد انسان فنا ميشد
شاد باشي
M.REZA.REZAEE | November 19, 2006 08:03 PM
خاک حق ماست.تسلیت می گم دوست من
so sorry
hope he rest in Peace.
khodayesh biyamorzad, sorry for that
تسلیت می گم
این ندیدن دم آخر خیلی سخته
خیلی درده...
تسليت مي گم. فكر كنم حالت رو بفهمم. چون منم ديگه نمي تونم دو تا بابابزرگهام رو ببينم. سخته. ميايي كسائي هستن برمي گردي كسايي نيستن
متاسفم واقعا :(
تسليت ميگم
شيده جان خبر رو تازه شنيدم. بهت تسليت ميگم. مي دونم كه خيلي دوستشون داشتي. لطفا سلام و تسليت من رو به خانواده برسون.
مسعود راد | November 14, 2006 04:51 PM
تسليت ميگم.
آه آلزايمر عزيز!
دردهای هفتاد سالگی ام را،
کاش اکنون چاره بودی!
روشنايی از شمع بزرگترست ، مهمترست .
بوسه از لب ، هم آغوشی ( بی حجابِ پيراهن حتٌی ) از لذٌت ،
سيگارِ مشترک از سرطانِ ريه ، بيداری و نجوای شبانه از خوابِ خرگوشی ،
شعر صبحگاهی از قلب ،
تو از من ،
و اين گياهِ عَشَقه ی پيچيده در رگ و روحِمان از هر دوی ما .
هيچکس به اندازه ی يه نفر که بعد از هیفده سال حبس ( فرض کنين به
خاطرِ خوندن شعرهاش توی يه جمعی که کلٌه ی همشون يه زمانی
بوی قرمه سبزی ميداده و الان بوی لجن ) نميتونه بفهمه که يه آتيش
کوچيک برای روشن کردن يه سيگارِ باقيمونده توی جيبش از هیفده سال
پيش تا الان ، چقدر می ارزه !
اگه مثه الان تمام لباسها و تنش از يه گالن بنزين خيس باشه ، به اندازه ی
جونِ يه آدم به علاوه ی يه عشقِ مُرده و يه عمر زندگی پوسيده !
تسليت مي گم.
سلام شیده.
من لذت بابابزرگ داشتن را نچشیدهام، ولی اکنون که رابطهی پسرم پارسا را با بابابزرگش میبینم، راستی که غبطه میخورم؛ و حالا که این خبرت را خوانم، راستی که غمگین شدم.
تسليت ميگم. من هم مادربزرگم را (كه من را بزرگ كرده بود) وقتي اينجا بودم از دست دادم.
هيچ كس نمي ميرد فقط آنقدر صاف و زلال مي شود كه ديگر ديده نمي شود يا آنقدر سياه كه باز هم چشم را ياراي ديدن نيست....
شاد باشي
خیلی متاسفم شیده جان. من هم اینجا بودم که مادر بزرگم فوت کرد، خیلی برام سخت بود چون بهم از مادرم هم نزدیکتر بود و من نتونستم ببینمش. این هم یکی از قیمتهای بالای دور بودن...می فهمم چه حالی داره واقعا، ولی سعی کن به خودت تقصیر ندی، از این راه دور کاری از دست ما بر نمیومد.
چون تازه مادر بزرگم رو از دست دادم و نشد كه براي آخرين بار صورت ماهشو ببينم مي فهمم چي ميگي... تسليت مي گم.
mina | November 10, 2006 03:08 AM
روحشون شاد
سلام.
تسلیت میگم و ایشالا دیگه غم نبینی.
خوب باشی؛
مهتاب.
تسليت!!!
rahgozar_bineshan | November 9, 2006 10:18 PM
من یادمه دوست عزیز ! خیلی خوب یادمه . متاسفم واقعا من هم دو تا پدربزرگهام رو تو چند ماه از دست دادم . حالا هم یاد اونها افتادم هم یاد نوشته قبلی تو
tasliyat migam.
midoonam ke dar ghorbat ghame az dast dAdan azizAn kheili sangintareehare
be har hAl barAye shomA sabr Arezoo mikonam.
Cheers
Your Friend
doost | November 9, 2006 09:08 PM
تسليت مي گم بهت شيده جون...
مي دونم سخته وقتي ازشون دوري و اين اتفاقات مي افتن
به زودي مي بينمت :)



