نهمين ماهگردمون مبارکه :*
ادامه
ما به عنوان یکی از نشریات الکترونیکی قراره که تو این جشنوارهء وبلاگ و نشریات الکترونیکی شرکت داشته باشیم. طبق معمول این جمع بود که در این مورد تصمیم گرفت و با وجود مخالفتِ من و دو سه تا دیگه از بچهها چون اکثریت میخواستن که این اتفاق بیوفته، خب
ادامه
اوه اوه مثل اينکه اوضاع من خيلی بيشتر از اون چيزی که فکر می کردم خرابه! لينک رو از اينجا پيدا کردم و نتيجه اش خيلی خوب نيست D:
ادامه
ای آرش ايکس بنفش، تولدت مبارک!
ادامه
نظرتون راجع به اين چيه؟
ادامه
مممم اگر بچهی حلالزاده قراره به داییش بره، میشه بیزحمت بچهی من حرومزاده بشه؟!
ادامه
خب از اونجایی که صنم به چندین نفر ماموریت داده که اینجا مواظبِ من باشن و هی ببرنم بیرون و نذارن یه دقیقه هم تنها بمونم، دیروز در یک عملیاتِ جانبرکفانه رفتیم جاده لشکرک! یعنی خب رفتیم زردبند. یه بار با مامان پیام و خانواده رفته بودم اونجا و خیلی
ادامه
خوشحالم که صنم حالش خوبه و بهش خوش میگذره و به همین خاطر حالِ من هم خوب شده :) امیدوارم بتونیم به زودی باز هم همدیگه رو ببینیم، ممنونم از همهی شما که برام ایمیل دادین و بردینم بیرون و زنگ زدین و نذاشتین ناراحتی خیلی اذیتم کنه :* مرسی
ادامه
خب مشخصه که این هفته همش با صنم سرم گرم بود. هی به خودم و اون میگفتم که اشکالی نداره که داری میری، اونجا میبینیم همدیگه رو. اما از وقتی که صنم برای آخرین بار تو فرودگاه بغلم کرد و گریه کرد احساس کردم ما دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم.
ادامه
چقدر من با این آهنگ احساس همذات پنداری میکنم! مممم راستی ببخشید من فقط متنِ آهنگها رو میذارم اینجا؛ خودتون بخونین و اگه خوشتون میآد داونلودشون کنین. Staind Intro Thank you to the people in my life For putting up with me And thank you for the time you sacrificed
ادامه
تازه چند وقت پیش کشف کردم که نبوی مطالبش رو در گویا میذاره. هنوزم با اینکه لینکش رو به لینکهام اضافه کردم اما چون وقتی مطلب میذاره بعدش پینگ نمیکنه حواسم نیست که برم سراغش و دیر به دیر یادم میوفته. یکی از کسانی که باعث شد ۲ خرداد یه
ادامه
مثل اینکه دفعهء پیش اون مطلب نصفه پست شده! این ادامهاشه: ...ولی خب اون جوری که از سر کلاس یادم میومد این دختر انقدر ناز و ماه بود و انقدر هی گفت زندگی من دست شماست که من کم آوردم و گفتم اگر احساس میکنه این کار من میتونه نجاتش
ادامه
Updated
ادامه
اون روزی یکی از همکارانِ قدیم موسسه تماس گرفت باهام... دوستم: سلام شیده، یه خبری دارم که هم جالبه هم بد! من: آهان! خب؟ دوستم: یکی از شاگردات تو موسسه اون روز اومده بود جلوی موسسه با حال افتضاح دربدر دنبال تو میگشت و میگفت که زندگیش دستِ تواِه! من:
ادامه
سامان تو خود وبلاگی :))))
ادامه