خب کاپوچینو هم که صدتایی شد. مبارکه. بچهها و چند نفر آدم بیرونی مثل هودر و شکرخواه هم نقد کردن مجله رو. یه بار هم دامون یه سری انتقادات کرده بود در مورد اینکه چرا تو مصاحبهها من انقدر حرف میزنم و چرا همهی حرفهای من در مصاحبه باقی میمونن
ادامه
فعلا دهمین ماهگردمون مبارکه تا خستگی مسافرت ضربتی شیراز از تنم بره و بتونم بشینم پای کامپیوتر!
ادامه
دیشب با خداداد رفتیم کنسرت ارکستر مجلسی چکنواریان. خب همیشه موسیقی کلاسیک رو دوست داشتم و دیشب هم واقعا از اجراها لذت بردم. البته دانش موسیقی من به کمی درس سولفژ محدوده که خب اونم به اصرارِ استاد آوازمه که معتقده صدای من زیباست! نمیدونم که چه اتفاقی براش افتاده
ادامه
بعضی دوستان ایمیل میدن و میگن که اینجا هم بلاک شده! خدا عقلشون بده این بیچارهها رو! حالم خیلی خوب نیست چند وقته وبرای همینه که کمتر مینویسم اینجا. حالم که خوب بشه برمیگردم. فعلا فقط به این عکس توجه کنین که پرستو جان از پارک دانشجو گرفته و به
ادامه
میخوام سعی کنم و هیچی در مورد اینکه چقدر الآن حالم بده نگم. ***** این چند وقته در مورد تئاترهایی که رفته بودیم ننوشتم. یکی ناتمام بود که بعد از اون زلزلهی کذایی با پرستو و حمیدرضا رفتیم. جالب اینجا بود که همه با هیجان داشتن حرصِ زلزله میخوردن و
ادامه
این چند روز انقدر خسته بودم و شب دیر میرسیدم خونه که اصلاً نمیشد چیزی بنویسم. فکر میکردم انقدر بیکار خواهم بود توی غرفه که بشینم وبلاگم رو بنویسم اما زهی خیال باطل! از اول ورود به محل جشنواره تا آخرش که سوار ماشین میشدیم و برمیگشتیم، میدویدم! نمیدونم چرا
ادامه
فعلا حالم خوب نیست. آدم یه سری مزخرفات میخونه و میشنوه خب حالش بد میشه دیگه. بگذریم. جشنواره همه چیزش خوبه! یعنی اینکه جشنوارهی وبلاگ دیگه چیزی غیر از این نمیتونه باشه! فقط اشتباهی که من کردم این بوده که پاشدم رفتم اونجا. اگه نمیرفتم مطمئناً الآن حالم خیلی بهتر
ادامه
امروز اولین روز جشنواره بود و کلی دوستان رو دیدیم و خندیدیم و من انقدر الآن خستهام که اصلاً نمیتونم چیزی بیشتر از این بنویسم. انشالله فردا بالاخره دوستان لطف میکنن اینترنتِ غرفهمون رو راه میاندازن تا از همونجا وقتی سرم خیلی شلوغ نیست بنویسم. فعلاً اینجا رو بخونین تا
ادامه
دیشب برای تولد زندایی جانِ ما یه سورپریزپارتی گرفته بودن که خب بیچاره با ربدشامبر و در حالی که با موهای پریشان داشت برای امتحاناتش درس میخوند ناگهان با خیل انبوهی مهمون جلوی در خونهش مواجه شد! حیوونکی، دلم براش کباب شد! اگه من بودم که در رو میبستم میرفتم
ادامه
امروز جلسهی هماهنگی جشنوارهی وبلاگها و نشریات اینترنتی بود. ایمیل دعوت برای جلسه که اومد به چند تا از بچهها که در جلسهی تصمیمگیری رای به شرکت کردن داده بودن گفتم خب پاشین برین جلسه که خب همونطور که پیشبینی می کردم آخرش این شد که خودم برم، یعنی یکی
ادامه
تولد کاپوچینومونه، تولدش مبارکه، نه؟ *** این تعطیلاتِ عزاداری عجیب به ما خوش میگذره! فعلاً هم سوسک و اینا نشدیم حالا ببینیم بعداً چی میشه. این دفعه فرهاد عزیز فرمودن استادشون در شریف گفته که امشب (شب پنجشنبه) ساعت ۲ زلزله میآد و میگفت که تو رو خدا بیآین همدیگهرو
ادامه
اون روز صنم زنگ زد و واقعا ًهم به موقع زنگ زد چون دلم خیـــــــــــــــــلی براش تنگ شده بود. خداییِ ماجرا این بود که اونجا ساعت ۴ صبح بود و همه خواب بودن و صنم رفته بود توی هال جایی که مادرشوهرش خوابیده بود و پشت مبل قایم شده بود
ادامه
یکی از گروههایی که از بچگی خیلی دوست داشتم و دوباره با آلبومی که سال ۲۰۰۱ دادن افتادم به گوش دادنشون گروهیه به اسم Depeche Mode. اینا الآن ۲۰ ساله که دارن راک کار میکنن و خب واقعاً سبکشون هم متفاوته! نمیدونم اصلاً تا به حال کاری ازشون شنیدین یا
ادامه