<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>::: PinkFloydish :::</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/" />
<modified>2008-05-04T17:15:48Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, shideh</copyright>
<entry>
<title>تهرانٍ بهاری</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001160.php" />
<modified>2008-05-04T17:15:48Z</modified>
<issued>2008-05-04T09:43:16Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1160</id>
<created>2008-05-04T09:43:16Z</created>
<summary type="text/plain">یه صد سالی می‌شه اینحا ننوشتما! خب نصف شب معمولا وقت خوبیه برای وبلاگ‌نویسی! اول از همه که رفتم ایران و خیلی خوش گذشت به غیر از چند روز آخر که انفولانزا گرفتم اساسی و خونه‌نشین شدم. تهران در بهار...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>یه صد سالی می‌شه اینحا ننوشتما! خب نصف شب معمولا وقت خوبیه برای وبلاگ‌نویسی!</p>

<p>اول از همه که رفتم ایران و خیلی خوش گذشت به غیر از چند روز آخر که انفولانزا گرفتم اساسی و خونه‌نشین شدم. تهران در بهار واقعا عالیه. تر و تمیز و خلوت. یه سرم رفتیم کلاردشت و بعد از عباس‌آباد رفتیم به طرف لاهیجان. لاهیجان خیلی شهرٍ خوبی شده. قبلا هم البته خوب بود اما بهتر شده. برای اولین بار رفتم سر خاک بابابزرگم. برام عجیبه که دیگه نیست، یه بخش بزرگی از بچگی‌م بوده. </p>

<p>یه سری آدم‌ها رو رسیدم ببینم که عالی بود و یه سری هم یا تحویل نگرفتن یا وقت نداشتن. <a href="http://www.vishistorica.com/">خداداد</a> بعد ازسفر قبلی‌ش هی می‌گفت بچه‌ها خیلی تحویل نگرفتن اما من باورم نمی‌شد. حالا دیگه به چشم خودم دیدم! فکر کنم آدم‌ها عوض می‌شن و وقتی دور هستی کم‌کم از ذهن‌ها پاک می‌شی و فقط اون دوستای ناب هستن که می‌مونن. <a href="http://weblog.hamidreza.com">حمیدرضای</a> گل خیلی لطف کرد و با اینکه سرش شلوغ بود تونستم ۳ بار ببینمش. فرهاد هم که خداست :) جای <a href="http://weblog.parastood.ir/">پرستو</a> خیلی خالی بود :* رفتیم شهر کتاب و یه سری کتابای خوب خریدم و فعلا فقط رسیدم یکی‌ش رو بخونم. </p>

<p>یه شب هم رفتیم فری کثیف به یاد قدیما :) مرسی از <a href="http://www.weblog.ir/">سینا</a> و <a href="http://naghibi.30nema.com/">خسرو</a> عزیز که اومدن. روز هم رفته خوش گذشت مخصوصا که کلی با مامانم بغل بازی کردیم :) در کنار خواهرم بودن بهم انرژی فوق‌العاده‌ای می‌ده و بابام هم که انقدر دوستش دارم که نمی‌دونم چطوری می‌شه توضیحش داد. احساس می‌کنم هر دفعه که می‌بینم‌شون پیرتر و پیرتر شدن. هی مریض می‌شن و این دفعه که رفتم حیوونی‌ها شده بودن نی قلیون :( گاهی به خودم فحش می‌دم که چرا انقدر ازشون دور شدم. دلم می‌خواد برگردم خونه ور دل‌شون اما هنوزدرس پیام تموم نشده و وقتی که تموم شه حتما سعی می‌کنیم بریم نزدیک‌تر به ایران. حالا تا ببینیم که چی می‌شه...  </p>

<p> </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>این فیلم رو حتما ببینید</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001158.php" />
<modified>2008-03-02T20:54:04Z</modified>
<issued>2008-03-02T20:52:27Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1158</id>
<created>2008-03-02T20:52:27Z</created>
<summary type="text/plain">می دونم طولانیه ولی ارزشش رو داره....</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>اجتماعی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p><a href="http://video.google.com/videoplay?docid=-594683847743189197">می دونم طولانیه ولی ارزشش رو داره.</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اخبار اقتصادی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001156.php" />
<modified>2008-03-02T05:49:39Z</modified>
<issued>2008-03-01T20:04:17Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1156</id>
<created>2008-03-01T20:04:17Z</created>
<summary type="text/plain">اقتصاد امریکا وضعش خرابه. مردم عادی روزگارشون به سختی می‌گذره. اینجا غذا خیلی ارزونه اما خب گاهی انقدر باید پول چیزای دیگه بدی که برای همون مواد غذایی ارزون هم پول نمی‌مونه. بنزین هی گرون‌تر می‌شه. خیلی‌ها خونه خریدن و...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>اجتماعی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>اقتصاد امریکا وضعش خرابه. مردم عادی روزگارشون به سختی می‌گذره. اینجا غذا خیلی ارزونه اما خب گاهی انقدر باید پول چیزای دیگه بدی که برای همون مواد غذایی ارزون هم پول نمی‌مونه. بنزین هی گرون‌تر می‌شه. خیلی‌ها خونه خریدن و حالا تو دادنِ قسطش موندن. سرشون کلاه رفته و وام‌هایی گرفتن با بهره‌ی متغیر. یعنی اولش نرخ بهره‌شون پایین بوده و حالا بعد از چند سال یهو می‌ره بالا و نتیجه‌ش این می‌شه که هی پول می‌دن اما از قرض‌شون کم نمی‌شه و فقط دارن بهره می‌دن. اگه بتونن خودشون رو از این باتلاق بکشونن بیرون و تمامِ قرض رو بدن، برای خونه‌شون خیلی بیشتر از ارزشش پول دادن. معمولاً هم نمی‌تونن از پس‌ش بر بیآن و خونه‌شون رو بانک پس می‌گیره.</p>

<p>حالا که گندش دراومده تازه دولت بوش یادش افتاده که یه نگاهی هم به اقتصاد بندازه. متخصص‌ها می‌گن دیگه دیر شده و باید منتظرِ یه رکودِ اقتصادی دیگه باشیم در امریکا. دولت فدرال هی نرخ بهره‌ها رو کم می کنه و می‌خوان حسابی برگشتِ مالیات بِدَن به مردم. ولی تورم هی بیشتر و بیشتر می‌شه. خیلی از شرکت‌ها دارن نیروی انسانی‌شون رو کمتر و کمتر می‌کنن که یعنی مردم کارشون رو از دست می‌دن. امنیت شغلی شدیداً اومده پایین، به خصوص تو کالیفرنیا. اینجا همه چی گرون‌تر از ابالت‌های شرقی‌ه. حقوق کارمندا بیشتره و خیلی قوانینِ کارمند-محوری داره. شرکت دست و پاش بسته است و باید حواس‌ش باشه وگرنه کارمندا می‌کشوننش به دادگاه. </p>

<p>خیلی از شرکت‌ها دارن دفترهای کالیفرنیاشون رو می‌بندن. شرکت ما هم داره همین کارو می‌کنه. دارن کارِ مارو می‌دن به ایالتِ تِنِسی که خیلی ارزون‌تر از اینجاست. ولی همین کار رو هم نمی‌تونن به این راحتی ها بکنن. باید ۶۰ رو قبل از روزی که می‌خوان دفتر رو ببندن به ما بگن و بعدش هم باید یه چورایی بازخریدمون کنن؛ به‌ش می‌گن حقوقِ مشقت. یعنی چون دارن برات سختی به وچود می‌آرن باید بهت پول بدن. اما من که خیلی پَکَرَم. شرکتِ خوبی بود و می‌فهمم که اگه نَرَن از اینجا هی ضرر می‌کنن تو این وضعیت مزخرف. دوباره باید بیوفتم به جونِ رزومه‌م. حالا که فعلاً خبری نیست و می‌دونم حداقل تا ۶۰ روز دیگه و بیشتر کارم رو دارم! </p>

<p>جالب اینجاست که این وسط با اینکه می‌دونن که قرار نیست ما رو نگه دارن اما دارن همه‌ی روندِ سالانه رو دنبال می‌کنن. تو آوریل باید به‌مون اضافه حقوق بدن اگه کارمون خوب بوده در طول سال. سوپروایزرمِ گفت که قراره به من ترفیع بِدَن! این‌طوری بیشتر حرصم می‌گیره چون که می‌دونم اگه تمامِ این اتفاقات نیوفتاده بود، این شرکتی بود که می تونستم توش کلی پیش‌رفت کنم و حتی همین جا بازنشسته بشم کمااینکه الآن کسایی هستن که سال‌هاست با شرکت بودن و این نشون می‌ده که جایِ خوبیه. لعنتی! شانسِ گندِ منه دیگه!          </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هفت شهر عشق</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001155.php" />
<modified>2008-02-21T08:00:32Z</modified>
<issued>2008-02-21T07:58:02Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1155</id>
<created>2008-02-21T07:58:02Z</created>
<summary type="text/plain">نصفِ شبی یه سوپِ جویی درست کردم که بیا و ببین! فکر کنم ۳ سال و نیم بود که سوپ جو نخورده بودم! بالاخره رفتم از مغازه ایرانی جو پوست کنده گرفتم و از هفته‌ی پیش هم آب مرغ داشتم...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>نصفِ شبی یه سوپِ جویی درست کردم که بیا و ببین! فکر کنم ۳ سال و نیم بود که سوپ جو نخورده بودم! بالاخره رفتم از مغازه ایرانی جو پوست کنده گرفتم و از هفته‌ی پیش هم آب مرغ داشتم و سوپش خیلی مشتی شده (البته مشک آن است که خود ببوید اما شماها که نمی‌تونین ببویین پس من کمک‌تون می‌کنم). جای همگی خالی :)</p>

<p><a href="http://www.charandiaat.com">پیام</a> هنوز دانشگاهه و داره رو یه پروژه‌ش کار می‌کنه و منتظرم که بیآد و گفتم یه کم وبلاگ بنویسم. انقدر کم می‌نویسم تازگی که دیگه یادم رفته چطوری اون موقع‌ها اون همه می‌نوشتم! شایدم قبلا خیلی گیر نمی‌دادم به خودم که چی بنویسم و چی ننویسم. زندگی با پیام من رو خیلی محافظه‌کار و متوجه به بایدها و نبایدها کرده. اول‌های ازدواج پیام با زبان بی‌زبونی بهم می‌گفت که زیادی رک هستم و خیلی موقع‌ها به خاطر من خجالت می‌کشید تو جمع. وقتی که خودم بودم و خودم برام فرقی نمی‌کرد و هر کی هم بهم چیزی می‌گفت می‌گفتم همینه که هست! </p>

<p>فکر کنم پیام فکر می‌کرد من شوخی می‌کنم وقتی می‌گم که رک هستم! یا شاید فکر می‌کرد به اون شدتی که تو وبلاگم نشون می‌دادم نیست. در هر حال یه عمر همه من رو همون‌طوری که هستم قبول کرده بودن و برای هر دوتامون سخت بود و هنوز هم هست. <a href="http://www.khorshidkhanoom.com">صنم</a> کلی این رفتارِ منو تحمل می‌کرد و فکر کنم عادت کرده بود یا شاید با خودش حساب کتاب کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که خوبی‌هام کمی تا مقداری به رفتارهای عجیبم می‌چربه. البته الآن دیگه این فکر رو نمی‌کنه که خب اونم کارِ خودمه که سعی می‌کنم آدم‌هایی که بهم نزدیک هستن رو از خودم برونم.</p>

<p>اگه فروید زنده بود شاید می‌تونست توضیح بده من چمه! البته فکر کنم قبل از مرگش تقریبا توضیح داده! آدم‌هایی که کمبود اعتماد به نفس دارن و از رد شدن و انزوا می‌ترسن سعی می‌کنن همه رو از خودشون برونن که اینطور به نظر بیآد که تصمیم از خودشون بوده و کسی اونارو رد نکرده. من هر وقت وزنم زیاد می‌شه شدیداً این‌طوری می‌شم و دست خودم هم نیست. الآن هم داشتم به رفتار این چند وقتم توجه می‌کردم و دیدم دوباره اون‌طوری شدم. فکر کنم یه نوع افسردگیه اما این دفعه دیگه نمی‌دونم که بتونم از پسش بربیآم. </p>

<p>از چی شروع کردم و به چی رسیدم! سوپ جو به سادیسم و افسردگی! شاید تقصیرِ فرامرز اصلانیه و این آهنگِ غم‌ناکش! پیام هم الآن زنگ زد و گفت هنوز کلی کار داره و من برم بخوابم.  فعلاً شب به خیر و این شما و این فرامرز اصلانی...</p>

<p>بی‌خبر رفت و دگر ازو نیآمد <br />
نامه‌ای نه، کلامی نه، پیامی نه<br />
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش <br />
ندیدمش به کوچه‌ای، به بامی نه<br />
تا که غربت یار من در بر گرفت<br />
دل بهانه‌های خود از سر گرفت<br />
گرمی خورشید هم آخر گرفت<br />
کلبه‌ام خاموش شد، آتشم اَفسُرد<br />
غنچه‌های بوسه‌ام بر عکس او پژمرد<br />
باد یادِ عاشقان را برد<br />
سال‌ها رفتند و من دگر ندیدم<br />
سروری نه، قراری نه، بهاری نه<br />
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش<br />
از آن همه گذشته یادگاری نه<br />
تا که غربت یار من در بر گرفت<br />
دل بهانه‌های خود از سر گرفت<br />
گرمی خورشید هم آخر گرفت<br />
کلبه‌ام خاموش شد آتشم اَفسُرد<br />
غنچه‌های بوسه‌ام بر عکس او پژمرد<br />
باد یادِ عاشقان را برد</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تولدم مبارک!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001154.php" />
<modified>2008-02-03T08:24:37Z</modified>
<issued>2008-02-03T08:14:00Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1154</id>
<created>2008-02-03T08:14:00Z</created>
<summary type="text/plain">خب اینم از اینش! 30 ساله شدم رفت پی کارش! طبق سنت هر ساله حمیدرضا جونم برام این طرح رو کشیده و پیام جون جونیم هم با نقاشی کردن رو ماشینم حسابی سورپریزم کرد :) از شرکت اومدم بیرون و...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>خب اینم از اینش! 30 ساله شدم رفت پی کارش! طبق سنت هر ساله <a href="http://www.hamidreza.com/">حمیدرضا</a> جونم برام این طرح رو کشیده و <a href="http://www.charandiaat.com">پیام جون جونیم</a> هم با نقاشی کردن رو ماشینم حسابی سورپریزم کرد :) از شرکت اومدم بیرون و دیدم ماشینم اینطوری خوشگل شده! کلی هم امروز بهمون خوش گذشت. رفتیم سوشی خواری و سن دیگو گردی.<br />
<center><img alt="bday1.jpg" src="http://www.pinkfloydish.com/archives/photo/bday1.jpg" width="450" height="338" /></center><br />
<p><br />
<center><img alt="bday2.jpg" src="http://www.pinkfloydish.com/archives/photo/bday2.jpg" width="450" height="288" /></center><br />
<p><br />
<center><img alt="shideh-bday08.jpg" src="http://www.pinkfloydish.com/archives/photo/shideh-bday08.jpg" width="450" height="402" /></center><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>&quot;زنان مازوخیسم خفیف دارند&quot;</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001153.php" />
<modified>2008-03-03T04:01:48Z</modified>
<issued>2008-01-22T17:54:17Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1153</id>
<created>2008-01-22T17:54:17Z</created>
<summary type="text/plain">****توضیح واضحات برای دوستان کند: این مطلب نوشتهء من نیست و اگر روی کلمهء &quot;سوال&quot; کلیک کنید می رید به صفحه ای که این مطلب ازش نقل شده. فکر می کردم خیلی واضح باشه که من اینو ننوشتم ولی انگار...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>****توضیح واضحات برای دوستان کند: این مطلب نوشتهء من نیست و اگر روی کلمهء "سوال" کلیک کنید می رید به صفحه ای که این مطلب ازش نقل شده. فکر می کردم خیلی واضح باشه که من اینو ننوشتم ولی انگار بعضی ها متوجه نشدن که نوشته فقط از پس قشر خاصی بر می آد که جامعه رو به گه کشیدن. دفعهء دیگه خواستید نظر بدید اول ببینین اصل ماجرا چیه.<br />
 <br />
<a href="http://www.makaremshirazi.org/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=1350">سؤال</a></p>

<p>آيا صحيح است كه در قرآن مجيد اجازه داده شده كه اگر زن از حقوق زناشويى سرباز زند، او را تنبيه بدنى نمايند؟</p>

<p></p>

<p><br />
پاسخ</p>

<p>جاى ترديد نيست كه اسلام خدمات پرارزشى به جامعه زنان عالم كرده و حقّ بزرگى به گردن آنها دارد، حتّى آن دسته از نويسندگان تاريخ تمدّن غربى كه نظر خوشى به اسلام ندارد، مانند «كرين برينتون» و «جان كريستوفر» و «روبرت لى وولف» در كتاب تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق، صريحاً اعتراف مى كنند كه نهضت اسلام كمك مؤثرى به بهبود حال زنان نموده و قرآن مجيد نيز دستورهاى مؤكّدى در اين باره صادر كرده است; نمونه آن، آيه شريفه «وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(1) و «و هُنَّ لِبَاس لَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِبَاس لَهُنَّ»(2) مى باشد.</p>

<p>در بيانات پيشوايان اسلام بقدرى درباره خوشرفتارى با زنان تأكيد شده كه فرموده اند در برابر آنها حتّى ترشرويى نكنيد: «لا يُقْبَحُ لَها وَجْهاً»</p>

<p>همچنين زنان را موظّف كرده كه با نهايت مهربانى و خوشرفتارى با شوهران خود رفتار نمايند.</p>

<p>امّا در مورد تنبيه خفيف بدنى زنانى كه حاضر به اداى حقّ زناشويى نيستند، دستور صريح قرآن اين است كه شوهر نخست از طريق پند و اندرز، سپس با جدا كردن بستر خويش و قهر كردن وارد گردد; اگر هيچ وسيله اى مؤثّرنشد، در اين صورت مى تواند از تنبيه خفيف بدنى استفاده كند و بديهى است كه اين موضوع، يك موضوع كاملا استثنايى و در حقيقت حكم جرّاحى يك بيمار را دارد كه مخصوص موارد ضرورت است.</p>

<p>حتّى اگر شوهر نيز از انجام حقوق زناشويى سرباز زند و راهى براى وادار ساختن او به انجام اين حقوق، جز تنبيه بدنى نباشد، حكومت اسلامى حق دارد او را تنبيه بدنى نمايد.</p>

<p>اين نكته لازم به يادآورى است كه در بعضى از زنان - طبق نظريّه روان شناسان - همواره يك حالت «مازوخيسم» (آزار خواهى) وجود دارد كه گاهى به عللى تشديد مى گردد و به صورت يك بحران روانى بروز مى كند; در اين گونه موارد بحرانى و استثنايى، تنبيه ملايم در تسكين روحى آنها مؤثّر است.</p>

<p>به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه تنبيه مزبور نبايد طورى باشد كه موجب مجروح شدن يا حتّى سياه و كبوده و سرخ شدن بدن گردد.</p>

<p> </p>

<p>1. سوره نساء، آيه 19.</p>

<p>2. سوره بقره، آيه 187.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>شیده خیلی دخترِ شیرینیه!!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001150.php" />
<modified>2008-01-21T01:00:14Z</modified>
<issued>2008-01-20T05:34:21Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2008://1.1150</id>
<created>2008-01-20T05:34:21Z</created>
<summary type="text/plain">چند روز پیشا سرِ کار حوصله‌ام سررفته بود گفتم یه کم وبلاگ بنویسم. اون موقع‌ها که کیش کار می‌کردم هم گاهی همین‌طوری مطلبم رو می‌نوشتم رو کاغذ و عصرش می‌ذاشتم تو وبلاگ. امسال سالی بود که من از تمام عمرم...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>چند روز پیشا سرِ کار حوصله‌ام سررفته بود گفتم یه کم وبلاگ بنویسم. اون موقع‌ها که کیش کار می‌کردم هم گاهی همین‌طوری مطلبم رو می‌نوشتم رو کاغذ و عصرش می‌ذاشتم تو وبلاگ. امسال سالی بود که من از تمام عمرم چاق‌تر شدم و دکترم هم توی دسامبر بهم گفت دیابت دارم. همون موقع هم واکسن ذات‌الریه رو تزریق کرد. گفت باید برم واکسن انفولانزا رو هم فوری بزنم. بعدشم باید برم معاینه‌ی چشم چون امکانِ کور شدن برای بیماران دیابتی خیلی زیاده. برام آزمایش کلیه نوشت. گفت باید هر چند وقت پاهامو نگاه کنم و مطمئن بشم که زخم نیست. می‌گه ممکنه زخم شه و حتی حسش هم نکنم و بعدش خیلی دیر بشه و کار بیخ پیدا کنه و مجبور شن پامو قطع کنن.<br />
امروز رفتم کلاس برای کنترل دیابت. به‌مون دستگاهِ مجانی آزمایش خون می‌دن که هر روز چک کنیم قند خون رو. کلی هم لیست غذاها و اینا دادن که باید رعایت کنیم و از این جور حرفا. باید هر روز یه آسپرین بچه هم بخورم. باید وزنم رو بیآرم پایین وگرنه ممکنه این هی بدتر بشه چون کلسترولم هم بالاست!<br />
مادربزرگم خدابیامرز دیابتی بود و مادرم هم از میان‌سالی دیابتی شد. دکترم می‌گه فعلا بهم دوا نمی‌ده و باید سعی کنیم با رژیم و ورزش کنترلش کنیم. فعلا که یه ۹ پوندی وزنم اومده پایین. جالب این‌جاست که من از شیرینی و شکلات و چیزای شیرین بدم می‌آد اما مثل اینکه اصلا ربطی به این حرفا نداره. پانکراست اونقدر که باید انسولین تولید نمی‌کنه که ممکنه به خاطر ژن خانوادگی باشه یا اضافه وزن یا یه بیماری شدید که پانکراست رو اذیت کنه. اون‌وقت وقتی انسولین نیست گلوکز یا همون قند خون نمی‌تونه جذبِ سلول‌ها بشه و همین‌طوری توی خون باقی می‌مونه و به همه‌ی اجزای بدن صدمه می‌زنه. اگه انسولین باشه گلوکز جذبِ سلول می‌شه و تبدیل می‌شه به انرژی که مصرفش می‌کنیم. <br />
خوبه که الآن می‌دونم ماجرا چیه. سعی می‌کنم غذاهای سالم تر بخورم. <a href="http://www.myalli.com/">این قرص </a>رو هم دکترم پیشنهاد داده بخورم که البته بیمه پوشش نمی‌ده. اما قیمت‌ش خیلی بد نیست و اگه کار کنه می‌ارزه. کاری که می‌کنه اینه که با غذا که می‌خوریش، چربیِ غذا رو قبل از اینکه بخواد هضم و جذب بشه رد می‌کنه بره. تنها مشکل اینه که اگه غذای چرب بخوری اختیار دستشویی از دستت خارج می‌شه و ممکنه یهویی تو خیابون یا سر کار شلوارت رو قهوه‌ای کنی!! منم با این‌که غذاهای چرب نمی‌خورم از ترسم جرات نمی‌کنم این قرص رو خیلی منظم بخورم! حالا باید ببینم چی می‌شه. خبرتون می‌کنم که آیا این دوای جدید و انقلابی موثره یا نه!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>Pishoooooo</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001148.php" />
<modified>2008-01-29T18:36:04Z</modified>
<issued>2007-12-21T07:55:42Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1148</id>
<created>2007-12-21T07:55:42Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p><object width="425" height="355"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/KDD-yTlyW8Y&rel=1"></param><param name="wmode" value="transparent"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/KDD-yTlyW8Y&rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"></embed></object></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ما روحانيون درمواجهه با ايدز چه مي توانيم بكنيم ؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001146.php" />
<modified>2008-01-29T18:36:44Z</modified>
<issued>2007-12-18T04:14:20Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1146</id>
<created>2007-12-18T04:14:20Z</created>
<summary type="text/plain">مراسم رونمايي از كتاب« ما روحانيون درمواجهه با ايدز چه مي توانيم بكنيم ؟» صبح روز چهارشنبه در كتابخانة ملي جمهوري اسلامي ايران خواهد شد. اين كتاب كه به سفارش يونيسف و حمايت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>اجتماعی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>مراسم رونمايي از كتاب« ما روحانيون درمواجهه با ايدز چه مي توانيم بكنيم ؟» صبح روز چهارشنبه در كتابخانة ملي  جمهوري اسلامي ايران خواهد شد.<br />
اين كتاب كه به سفارش يونيسف و حمايت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي در دانشگاه امام صادق (ع) تهيه شده است براي اولين بار در كشور با رويكرد اسلامي به بحث در مورد ارتباطات بهداشتي در زمينه ايدز پرداخته است.<br />
حجت الاسلام  دکتر حسامالدين آشنا عضو هیأت علمی دانشگاه امام صادق (ع) و نويسنده اين كتاب در مقدمة آن ، هدف از انتشار آن را آشنا كردن روحانيون مسلمان با واقعيات علمي ، تجربيات جهاني و شيوه مناسب براي مواجهه با گسترش بيماري ايدز دانسته است .<br />
در مراسم رونمايي از اين كتاب كه با حضور جمعي از شخصيت هاي برجسته علمي ، فرهنگي و مذهبي برگزار خواهد شد، علاوه بر سخنراني آقايان علي اكبر اشعري مشاور فرهنگي رئيس جمهور و رئيس سازمان اسناد و كتابخانه ملي ، كريستين سالازار فولكمن نماينده يونيسف در جمهوري اسلامي ايران و دكتر علويان معاون سلامت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي ، مؤلف كتاب به بحث در مورد كتاب و پاسخگويي به سؤلات حاضران و كارشناسان خواهد پرداخت.<br />
لازم به ذكر است اين كتاب 100 صفحه اي در 6 فصل شامل - آنچه بايد در مورد ايدز بدانيم ، چرا روحانيت و نهاد هاي ديني ؟ ، براي پيشگيري از شيوع ايدز در جامعه چه بكنيم ، ازدواج و خانواده ، در تعامل با گروههاي پر خطر چه مي توان كرد؟ و در تعامل با مبتلايان چه مي توان كرد ؟ - منتشر شده است . </p>

<p><a href="http://nlai.ir/Default.aspx?tabid=36&ctl=Details&mid=757&ItemID=501">source</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>غرغر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001145.php" />
<modified>2008-01-29T18:37:11Z</modified>
<issued>2007-12-05T06:42:33Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1145</id>
<created>2007-12-05T06:42:33Z</created>
<summary type="text/plain">دلم تنگه برای مامانم اینا. الآن برام وقتِ خوبی برای سفر کردن نیست اما دلم می‌خواست می‌تونستم برم. مامانم دلش رو صابون زده و فکر می‌کنه اردیبهشت می‌رم پهلوشون. ای خدا خودت جورش کن :) ***** گاهی احساس می‌کنم دیگه...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>دلم تنگه برای مامانم اینا. الآن برام وقتِ خوبی برای سفر کردن نیست اما دلم می‌خواست می‌تونستم برم. مامانم دلش رو صابون زده و فکر می‌کنه اردیبهشت می‌رم پهلوشون. ای خدا خودت جورش کن :)</p>

<p>*****</p>

<p>گاهی احساس می‌کنم دیگه اینجا نمی‌تونم راحت بنویسم. اگه حالم خوب نباشه و بخوام غر بزنم باید بعدش هی جواب پس بدم. کلاً تو مودِ غرغرام...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>از در و دیوار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001144.php" />
<modified>2008-01-29T18:37:42Z</modified>
<issued>2007-11-24T20:32:06Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1144</id>
<created>2007-11-24T20:32:06Z</created>
<summary type="text/plain">بهرام داهیِ عزیز دیگه باید کم‌کم این اد یتورِ گوگولی رو برای کار تو فایرفاکس آماده کنه! آقا بهرام یالله که ما منتظریم!! همه‌ی کارام رو تو فایرفاکس می‌کنم و دیگه اینترنت اکسپلورر اصلاً جواب نمی‌ده!! ***** از همه‌ی اونایی...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p><a href="http://www.didigoftam.com/fa">بهرام داهیِ</a> عزیز دیگه باید کم‌کم این <a href="http://www.dodoost.com/aryanevis/">اد یتورِ</a> گوگولی رو برای کار تو فایرفاکس آماده کنه! آقا بهرام یالله که ما منتظریم!! همه‌ی کارام رو تو فایرفاکس می‌کنم و دیگه اینترنت اکسپلورر اصلاً جواب نمی‌ده!! </p>

<p>*****</p>

<p>از همه‌ی اونایی که برای انتخاب لپ‌تاپ کمک کردن، واقعاً ممنونم :) با اجازه‌تون پیام صبح زود دیروز رفت و یه hp خرید که تقریبا اون ویژگی‌هایی رو داره که شماها پیشنهاد کردین. کلی کارش راحت‌تر می‌شه و منم از این به بعد بیشتر می رسم وبلاگ بنویسم ؛)</p>

<p>*****</p>

<p>این چند روز تعطیلی خوبی بود برای من. پنجشنبه که روز شکرگزاری بود و تعطیل. جمعه رو خودم مرخصی گرفتم و شنبه و یکشنبه هم که تعطیلن. ۱۴ دسامبر یه امتحانِ خیلی سخت دارم که باید حتما پاس کنم تا بتونم ترفیع بگیرم سر کارم. لعنتی خیلی سخته! هر چی می‌خوام بشینم سرش نمی‌تونم و حاضرم هزار کار بکنم که این کتاب رو نگیرم دستم! در مورد بیمه‌ی بازرگانیه و همه می‌گن که سخت‌ترین و پیچیده‌ترین نوع بیمه است. حالا منم صاف رفتم فجیع‌ترین درس رو انتخاب کردم! دو تا درسِ دیگه بردارم مدرکِ بیمه رو می‌تونم بگیرم  و کارم خیلی راحت‌تر می‌شه. <br />
برام دعا کنین لطفاً که پاس کنم این امتحان رو. دست‌تون درد نکنه :)</p>

<p>*****</p>

<p>دیشب با <a href="http://weblog.ejavaneh.com/">جوانه</a> و <a href="http://weblog.macsudi.com/">دامون</a> رفته بودیم بیرون، خیلی خوش گذشت. یاد اون موقع‌ها افتادم که چقدر با بچه‌ها این‌ور اون‌ور می‌رفتیم و خوش می‌گذشت. یه چیزی می‌خوام بگم به اونایی که ایران هستن و فکر می‌کنن خیلی ایران بده؛ من تو ایران ۳ جا کار می‌کردم ولی همیشه وقت داشتم که با دوستام دور هم جمع شیم. یه مدتی ۲ جا کار می‌کردم و شاگرد خصوصی هم داشتم و ترجمه هم می‌کردم و دانشگاه هم می‌رفتم اما بازم می‌رسیدم با انواع اقسامِ دوستام برم بیرون! اینجا اصلاً نمی‌شه! یعنی آدم به کارای خودش به زور می‌رسه و شاید ماهی یه بار به زور بتونه دیدارِ دوستان رو هم بگنجونه. تازه وقتی که شما وقت دارین ممکنه اونا وقت نداشته باشن! یه جورِ عجیبی الکی آدم فقط می‌رسه به کار و زندگی معمول. خلاصه که قدر اون جا رو بدونین!</p>

<p>***** </p>

<p>پارسال این موقع ایران بودم، یادش به خیر. چقدر زود می‌گذره! پارسال این موقع جایی بودم که به بغلِ مامانم و گرمای محبت بابام خیلی نزدیک بود. خیلی دلم تنگ شده و نمی دونم چقدر می‌تونم این وضع رو تحمل کنم. مامانم تازگی بستری شده بود بیمارستان که انسولینی‌ش کنن. این همه ساله که داره قرص می‌خوره برای دیابت‌ش، دکترش بهش گفته که خوب نیست برای کلیه و معده‌ش این همه قرص خوردن و خلاصه متقاعدش کردن انسولینی بشه. همش نگرانش بودم. من از بیمارستان متنفرم. مامان‌بزرگم رو به یکی از همین بیمارستانا بردیم و گفتن فقط می‌خوان آنژیوگرافی کنن و جنازه‌شو پس‌مون دادن. همیشه وحشت دارم اونایی که می‌رن بیمارستان دیگه بیرون نیآن. خلاصه که ترجیح می‌دادم که نزدیک‌شون باشم تو این دوران. همه چیز خوب پیش رفته و مامان خونه اشت و راضی از وضع جدید. خدا رو شکر :)</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آهای ملت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001142.php" />
<modified>2008-01-29T18:38:12Z</modified>
<issued>2007-11-16T18:24:45Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1142</id>
<created>2007-11-16T18:24:45Z</created>
<summary type="text/plain">به کمک‌تون احتیاج دارم. می‌شه لطفا اونایی که کارهای معماری می‌کنن و اهل کامپیوتر هم هستن کمک فکری بکنن؟ می‌خوام برای کسی که لازمه نرم‌افزار معماری رو لپ تاپ داشته باشه، لپ تاپ بخرم. چی پیشنهاد می‌کنین؟ چقدر هارد لازمه...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>به کمک‌تون احتیاج دارم. می‌شه لطفا اونایی که کارهای معماری می‌کنن و اهل کامپیوتر هم هستن کمک فکری بکنن؟ می‌خوام برای کسی که لازمه نرم‌افزار معماری رو لپ تاپ داشته باشه، لپ تاپ بخرم. چی پیشنهاد می‌کنین؟ چقدر هارد لازمه و چقدر حافظه و چیزایِ دیگه که من نمی‌دونم! لطفا زودی جواب بدین باید تا آخرِ هفته‌ی دیگه بدونم. <br />
خیلی خیلی ممنون می‌شم :) </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>لی‌لی‌لی خونه‌ی جدید :)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001137.php" />
<modified>2008-01-29T18:38:37Z</modified>
<issued>2007-10-20T06:35:18Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1137</id>
<created>2007-10-20T06:35:18Z</created>
<summary type="text/plain">خب اینم از طرحِ جدید وبلاگم به همتِ آقا حمیدرضای هنرمند. عاشق پیش‌زمینه‌شم. یه طرحِ روشن‌تر می‌خواستم، خسته شده بودم از تیرگیِ صفحه. البته اون یکی طرح رو خیلی دوست داشتم ولی وقتِ تغییر بود :) دستت درد نکنه حمیدرضای...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>وبلاگ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>خب اینم از طرحِ جدید وبلاگم به همتِ <a href="http://web.hamidreza.com/">آقا حمیدرضای هنرمند</a>. عاشق پیش‌زمینه‌شم. یه طرحِ روشن‌تر می‌خواستم، خسته شده بودم از تیرگیِ صفحه. البته اون یکی طرح رو خیلی دوست داشتم ولی وقتِ تغییر بود :)</p>

<p>دستت درد نکنه حمیدرضای مهربون برای هدیه‌ت :*</p>

<p>***</p>

<p>بلاگ‌رولینگ مرده؟</p>

<p>***</p>

<p>آهنگ‌های آلبوم جدید خیلی خوبن. فعلاً All I need و videotape رو خیلی دوست دارم ولی همشونو دوست دارم. منتظرم سی دی‌ش هم دربیآد که بقیه‌ی آهنگارو هم بشنوم. حالا منتظرم ببینم کی دوباره میآن این‌ورا برای کنسرت، آخ جون!</p>

<p>***</p>

<p>برای وزنم دکترم دوباره به بیمه‌ام نامه داده و قبول کردن برم توی کلاس‌های کنترل وزن. فکر کنم نتایج آزمایشم رو فرستاده براشون این دفعه. قندم و کلسترولم بالا بودن. دکترم می‌گه شاید دیابتی شدم. مامانم دیابتی شد منتها وقتی که ۵۰ سالش بود. خلاصه که تو ژنم بوده که بالاخره دیابتی بشم و وزنم جلو اندخته‌تش فکر کنم :)   </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آخ جووووووون</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001136.php" />
<modified>2008-01-29T18:39:32Z</modified>
<issued>2007-10-11T04:15:58Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1136</id>
<created>2007-10-11T04:15:58Z</created>
<summary type="text/plain">امروز آهنگ‌های Radiohead آلبوم جدید In Rainbows رو داون‌لود کرپم و دارم از هیجان می‌میرم! اینا خداان! در عرض یه دقیقه همه‌ی آهنگ‌ها اینجا بودن!!! فعلاً دارم دونه دونه گوش می‌دم و حالا بعداً می‌گم چه جوریه :) لینک‌شون رو...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>موسیقی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>امروز آهنگ‌های Radiohead آلبوم جدید <a href="http://www.inrainbows.com/Store/Quickindex.html">In Rainbows </a>رو داون‌لود کرپم و دارم از هیجان می‌میرم! اینا خداان! در عرض یه دقیقه همه‌ی آهنگ‌ها اینجا بودن!!! فعلاً دارم دونه دونه گوش می‌دم و حالا بعداً می‌گم چه جوریه :) لینک‌شون رو از<a href="http://www.amnesiac.ws/"> اینجا</a> پیدا کردم، مرسی امیر :)</p>

<p></p>

<p> </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>مارکوپولو بازی!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pinkfloydish.com/archives/001135.php" />
<modified>2008-01-29T18:40:16Z</modified>
<issued>2007-10-01T23:57:06Z</issued>
<id>tag:www.pinkfloydish.com,2007://1.1135</id>
<created>2007-10-01T23:57:06Z</created>
<summary type="text/plain">این چند وقته حسابی سرمون شلوغ بوده :) جمعه‌ی پیش که رفتیم کنسرتِ Muse تو ایرواین. این دومین بار بود که رفتم کنسرت‌شون. خیلی خیلی خوب بود. جای همه‌ی Muse دوستان خالی بود حسابی :) با پیام کلی خندیدیم و...</summary>
<author>
<name>shideh</name>
<url>http://www.pinkfloydish.com</url>
<email>shideh@pinkfloydish.com</email>
</author>
<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pinkfloydish.com/">
<![CDATA[<p>این چند وقته حسابی سرمون شلوغ بوده :) جمعه‌ی پیش که رفتیم کنسرتِ Muse  تو ایرواین. این دومین بار بود که رفتم کنسرت‌شون. خیلی خیلی خوب بود. جای همه‌ی Muse دوستان خالی بود حسابی :) با پیام کلی خندیدیم و حالا یه بار تعریف می‌کنم چرا!</p>

<p>چهارشنبه هم راه افتادیم به طرفِ شمال کالیفرنیا. همین‌طوری برای خودمون می‌رفتیم و شهر به شهر تصمیم می‌گرفتیم چکار کنیم. انداختیم تو اتوبانِ یک که از کنار اقیانوس و جنگل‌های فراوان رد می‌شه. خیلی شبیهِ راه چالوس و به خصوص هزار چمه. انقدر پیچ پیچ زدیم که سرمون گیج می‌رفت! ۲ روز و نیم همین‌طور یه بند رفتیم و شبا تا ۱۱ رانندگی می‌کردیم و شب رو یه جا تو راه می‌خوابیدیم و دوباره صبح راه می‌افتادیم تو همون مسیرِ اقیانوس. کلی از راهِ خوشگلش عکس گرفتیم که گذاشتم تو <a href="http://www.flickr.com/photos/payam2000/1469102125/in/photostream/">فلیکر</a> اگه خواستین ببینین. </p>

<p>توی راه نزدیکای سانتا باربارا رفتیم به یه شهری که معماریِ دانمارکی داره و خیلی معروفه به اسم Solvang. رفتیم شراب خواری و یاد گرفتن در مورد شراب. کماکان عاشق شراب سفید هستم به خصوص Pinot Gris. البته الآن از Syrah Rose هم خوشم اومد برای نوشیدن با شیرینی‌جات. کلی عکی هم از اونجا گرفتیم که بازم تو <a href="http://www.flickr.com/photos/payam2000/1469102125/in/photostream/">فلیکرن</a>. از روی گُلدن گِیت هم رد شدیم بالاخره و خیلی کیف داد.</p>

<p><a href="http://www.flickr.com/photos/payam2000/1469093051/in/photostream/"><center><img src="http://farm2.static.flickr.com/1428/1469102125_478d4ffb0f.jpg?v=0"></center></a></p>

<p>رفتیم تا دمِ مرز اُرِگان که ایالتِ شمالیِ کالیفرنیاست و دیگه دور زدیم و برگشتیم. همون نزدیکای مرز یه شهر هست به نامِ Klamath که پر از درخت‌های غول‌آسا و زیباست. اونجا رفتیم از وسط جنگل قدم زدیم به طرف بالای کوه. درخت‌هایی بودن اونجا که عجیب‌ترین درخت‌هایی هستن که تو عمرتون می‌بینین. بعضیاشون از یه ریشه شروع می‌شدن و تبدیل به ۶ یا ۷ تا درخت جدا می‌شدن. درخت‌هایی بودن که انقدر عظیم بودن که از توشون یه خونه‌ی کامل درآورده بودن! سوار تله کابین شدیم و رفتیم از بالا به عظمت جنگل که کنار اقیانوس هم هست نگاه کردیم و کلی عکس گرفتیم!</p>

<p>راه برگشت رو دیگه از کوتاه‌ترین راه اومدیم یه سر سان فرانسیسکو. جمعه شب بود که رسیدیم به خونه‌ی <a href="http://weblog.ejavaneh.com/">جوانه</a> و سرش خراب شدیم :) خونه‌ی خیلی دوست‌داشتنی و گرمی داشت و خیلی خوش گذشت. اول نشستیم یه کم شراب و تنقلات خوردیم و بعدش رفتیم سان فرانسیسکو شبانه‌گردی. رفتیم یه کافی‌شاپ که پیش‌خدمتاش ماشالله منتظر بودن که برات استریپتیز کنن! اوه در ضمن داریم در مورد پیش‌خدمت‌های پسر حرف می‌زنیم. پسرای گوگولیِ ایتالیاییِ شدیدا رمانتیک! البته یه کمی هیجان‌زده هم بودن و دیگه کار داشت به جاهای باریک می‌کشید که ما پاشدیم اومدیم بیرون! رفتیم خونه و یه قلیون اساسی درست کردیم. اسمِ توتونش Sex on the Beach بود و مثل اینکه ترکیبی بود که توتون‌فروش خودش درست کرده بود. هر چی بود خیلی خوب بود. کلی یادِ بچه‌ها کردم؛ سامان جاده، آرش خاکپور، کامران، نیما عصیان، علیرضا دنتیست، پرستو، صنم و خیلی جای حمیدرضا و فرهاد خالی بود که دود تو صورت‌شون فوت کنیم و اونا با فانتا مست بشن :))</p>

<p>یادش به خیر...</p>

<p>خلاصه که جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و حالا دوباره از فردا برم سر کار! </p>]]>

</content>
</entry>

</feed>